سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۴۰۱

پایان یک امید برای بازگشت

دیروز نشسته بودیم روی تخته سنگی در محوطه دانشگاه. گفت آرزو می کنم روزی برگردم وطن. بعد از کمی سکوت، سرش را بلند کرد، شاید نگاهش در دور دست ها بخیه خورده بود. آنجا که تصوراتش در پرواز بود. دو سه تا ریگ ریزی را از زمین برداشت و در کف دستانش گذاشت. مشتش را محکم فشرد، مثل اینکه می خواست جلوی بغضش را بگیرد. گفت ممکن است سال آینده افغانستان باشم.  بعد از کمی سکوت، من گفتم، دیگر امیدی برای بازگشت نیست. همان روزنه ای کوچکی که در دور دست ها برای من و تو و خیلی های دیگر باز بود، برای مدت نامعلومی بسته شده است. وقتی این را برایش گفتم، اشک در چشمان سیاهش حلقه زد. صورتش را میان کف دستانش پنهان کرد. شروع کرد به زار زار گریستن. من هم با او همراه شدم.

0 comments:

ارسال یک نظر

contact

نام

ایمیل *

پیام *