اندر شبی که چرخ گردون پرده سیه و نیلگون بر سر کشیده بود و اختران درتاریکی می درخشید، با آن دلارام که از راه دور قدم رنجه کرده بودندی راهی میکده شدم. دست اندر دست به درون خرابات شدیم و شرابی خواستیم به رنگ یاقوت. چون دو پیاله بر کشیدم، دست در جیب بردم تا بکس جیبی خویش بیرون آرم و سومین جام را نیز بر کام فرو برم. ناگاه، آن ماه رخسار که در کنارم نشسته بود، لطفی درخواست بکرد و بگفت: "ای یار، ساق پایم را دردی سوزانی است. اگر نوک انگشتانت را بر آن نهی و به نرمی ماساژ دهی، مرا به جان تو سوگند که راحت ام بخشیدی."
در دلم گفتم: "بار خدایا، نعمت این چنانی را بیشتر بر من ارزانی دار که صد بار این کار کنم."
پس هر دو دستم را بر ساق سیمینش آرام بنهادم. ناگه چنان هوش از سرم برفت که گویی جهانی دیگر را بدیدم.
وانگهی به خود آمدم و بدیدم آن بکسک جیبی را که کنار جامم نهاده بودم، خبری ازش نیست. بر آن دو تن سیاه پوش و سیاه تن که در دست چپم نشسته بودند، و خود جام ها سرکشیدند، شک برده و بانگ زدم: "شما آن را برداشته اید؟" آن مرد با چهره ای سرد و بی آزار، به آرامی گفت: "نه، ما را بدان کاری نیست." و اندکی بعد، برخاستند و از آن میکده برفتند و ناگه آن سیمین بر هم از کنار من برفتی و منی غریب با دلی غمگین و تنی حزین بدون بکسک جیبی ام تا سحرگه آنجا بماندم.



