چند تا تصویر از دشت های مرتع و سبزه زاری کشورش، را نشانش دادم. گفتم روزی می خواهم به این دشت ها برم و موترسایکل رانی کنم.
قبل از آنکه حرفی به زبان آرد، مکثی کرد و بعد از یک نفس عمیق گفت:
"آه، دشت قزاق عزیزم چه شگفت انگیز و چه زیباست. چراگاهی که پدرم چهار فرزندش را در آن بزرگ کرد. مزارعی که مادرم و خواهرم در آن لاله می چیدند. دشت های پهناوری که میدان تاخت و تاز اسب های ما بود. تالاب های که از نیلوفر آبی شاداب بودند."
همانطور که ادامه می داد، متوجه شدم صدا در گلویش گیر می کند. چشمان بادامی اش اشک حلقه زد.
"هر بار که با بچه الاغی بازی میکردم، اسب سواری میکردم و بزی را دنبال میکردم. دشت را به یاد می آوردم. با پدرم بیرون می رفتیم تا گل بچینیم، صمغ کوهی جمع کنیم. زمان دیگر هرگز برنمی گردد. همه چیز مثل یک فیلم از جلوی چشمانم گذشت. "
آیگل، سالهاست در حاشیه شهر لاس انگلیس دور از زادگاهش زندگی می کند. او به من می گوید، من یک تبعیدی خود خواسته ام.
من غبطه خوردم ازچنین حس شیفتگی و ناستولوژی او به دشت و طبیعت قزاقستان. بیشتر از پیش دشت ها و بیابان مرتع کشور مرا جذب می کند.
دشت و بیابان جهان زیست آدمی است. از نگاه غربی، دشت و بیابان و طبیعت بکر "منظره" است که باید نگرست و تحسین کرد اما برای بومیان که در آن بزرگ شدند، لاله چیدن و اسب تاختند و هر روز به نیلوفر آبی سلام فرستاده اند، واقعیت اجتماعی است. معیشت تام است. سرنوشت انسان و بیابان بهم تافته است. او را نمی شود از دشت و بیابان دور کرد. به همین خاطر، هویت آیگل را که حالا بیشتر از دو دهه و هزاران مایل دورتر از دشت ها و بیابان های قزاقستان زندگی می کند از هم جدا کنید زیرا خاطرات کودکی او جغرافیایی است که در دشت های مرتع و سبزه زار شکل گرفته است.

