شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۹

بقا در برابر هژمونی تاریخی

 هزاره ها همیشه با یک هژمونی تاریخی مقابل بوده و هست. این تهدید را همیشه باید به عنوان یک پدیده ذاتی نگریست. هژمونی در برابر هزاره ها در هر شرایط ممکن سر برمی آورد. این را همیشه باید منحیث طبیعت دوم (second nature) در نظر گرفت. به این معنی که هزاره ها همانطور که از باد و بوران سرد زمستانی در کوهستان های هزاره جات در امان نیستند از هژمونی تاریخی هم در امان نیستند. حمله سربازان حکومتی بر مردم بیگناه و عادی بهسود چنین امری را برای ما تداعی می کند. برای حکومتی که حالا طالبان بر گلویش زانو زده است و آخرین نفس هایش را می کشد، هیچ دلیل نمی تواند مبنای حمله به مردم بیگناه هزاره در بهسود باشد جزء تحمیل هژمونی تاریخی که همیشه توسط حکمرانان قبایل حاکم برای سلطهء بیشتر و رانده شدن مردم هزاره از بطن جامعه به اجراء در آمده است. هزاره ها چیزی از دست نخواهند داد که اگر سربازان شان را از جبهه های جنگ در اردو فرا بخوانند. بگذارند این دولت زودتر سقوط کند تا اینکه منتظر بنشینند و روز شماری کنند.

دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۹

و این خیابان پایان ناپذیر

 یک روز دیگر
یک سرنوشت دیگر
و این خیابان پایان ناپذیر

نمیدانستم تا وقتی از هم دور شدیم

شنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۹

نادیده گرفتن و انکار کردن هویت دیگران نیز خشونت است

به یاد داشته باشیم که وقتی کسی از نام بردن شخصی و اشخاصی سرباز می زند مرتکب خشونت شده است. خشونت تنها فزیکی نیست، بلکه بیشتر بار روانی دارد که از طریق تحقیر، انکار و نادیده گرفتن دیگران انجام می شود. وقتی شما کسی را به اسمش یاد نمی کنید، یعنی که موجودیت او را در اجتماع انکار یا نادیده می گیرید، مرتکب خشونت شده اید. همین استدلال در مورد یاد کردن و نام بردن از نام "هزاره" است. وقتی کسی به جایی "هزاره" از کلمه "اقلیت" و یا "اقلیت ها" استفاده می کند، مرتکب خشونت شده است. در روان این افراد یک نوع تخاصم فرهنگی و تاریخی وجود دارد که نمی خواهند کلمه "هزاره" را به یاد بیاورند. مردم هزاره را تقلیل می دهند به "اقلیت ها،" یعنی قومی که آنقدر کوچک است که نیاز به یادآوری نامش نیست.

اینجا ما باید سوالی از خود بپرسیم: چه کسانی این کتیگوری ها را ساخته اند؟ مگر میشه ما خود مان را "اقلیت" بنامیم وقتی نمیدانیم معیار اقلیت بودن چیست؟ راستی، این معیار و یا سنجشگری را که براساس آن اقوام را میزان می کنند، کیها ساخته اند؟ ابزار این سنجشگری چیست و در کجا بیابیم؟ این سوال ها ما را به نکته مهم تاریخی نزدیک می کند. حقیقت این است که هیچ معیار و سنجشگری وجود نداشته و ندارد، این تنها ذهن و نگاه هژمونیک قبیله غالب است که برای سلطه و برتری طلبی باید تناقضی پیدا کند. این همان موضوع  "لُویْ" و "گَیْ" است. همان تناقض هگلی ماستر و برده. در افغانستان، این تناقض تاریخی و اجتماعی همیشه هزاره ها بوده اند که به انواع مختلف نه تنها هویت بلکه موجودیت شان انکار و نادیده گرفته شده است. این تناقض و نادیده گرفتن هویت هزاره خشونت آشکار است که علیه این مردم بصورت تاریخی ادامه داشته است.

در مبارزات مدنی سیاه پوستان در آمریکا یکی از شعارهای شان این است که قربانی را باید ازش نام ببرید چون نام های سیاه پوستانی که قربانی خشونت بوده اند از خاطره جمعی حذف شده است. به مرور زمان، کسانی که قربانی خشونت سفید پوستان و خشونت های نژادی شده اند، کاملا فراموش شده اند. این فراموشی عمدی، باعث شده است تا هیچ بازخواستی برای اجرای عدالت صورت نگیرد که هیچ، خشونت را نیز دوامدار کرده است. این دقیقا همان چیزی است که در افغانستان تکرار شده است و حالا هم می شود. یعنی زدودن هویتی بنام "هزاره" از خاطره جمعی جامعه. بیایید به یک نمونه نگاه کنیم.

دیروز مصاحبه لطف الله نجفی زاده را شنیدم که به زبان انگلیسی است و از بردن نام "هزاره" سرباز می زند.  در عوض از کلمه "اقلیت ها" استفاده می کند. بکتاش احدی (مصاحبه کننده) مصرانه ازش می پرسد که این اقلیت ها کیست و زندگی کردن منحیث یک اقلیت در زمان طالبان در مزار چطور بود؟ در جوابش میگه، طالبان آدم های زیادی را کشتند. بعد میگه "خوشحالم که زنده ام و خوشحالم که از نسلی هستم که ما "کور-قومی" (ethnic-blind) و "کور-زبانی" (language-blind) هستیم (یعنی که مثل کسانی که رنگ ها را نمی توانند تشخیص بدهند، من هم نمی توانم نژاد و زبان را تشخیص بدهم). ما خود را با اینکه کی هستیم و از کجا می آییم ربط نمی دهیم."

کسانی مثل لطف الله نجفی زاده، هرچند ممکن است از این امر آگاه نباشند، اما دقیقا ادامه دهنده خشونت تاریخی علیه هزاره است. همان خشونت دیرینه ای که بصورت تاریخی علیه هزاره ها ادامه داشته است. یعنی زدودن و حذف هویتی بنام "هزاره" از خاطره جمعی جامعه ای افغانستان. این باید متوقف شود. کسی باید او را از این توهم زیان آور بیرون بسازد. باید او را به این امر واقف بسازد که در افغانستان چیزی بنام "کورنژادی" و "کورزبانی" وجود ندارد، اینها ابزارهای هژمونیک قوم غالب است تا برای نهادینه سازی خشونت و برتری طلبی علیه هزاره ها اجرا می شود. براساس اسناد دیده بان حقوق بشر، سازمان ملل، کمیته صلیب سرخ جهانی، و گزارشگرانی غربی، بین جولای و آگست سال 1998، حدود 6000 تا 8000 از مردم "هزاره" در مزار شریف توسط طالبان قتل عام شدند. به لطف الله نجفی زاده باید فهماند که طالبان کوچه به کوچه بنام هزاره می گشتند، کسی که یک هزاره را به برای آنها نشان می داد انعام می گرفت. طالبان در کوچه های مزار نمی گفتند "اقلیت ها" کجاست، مشخصا می گفتند "هزاره" را به ما نشان بده تا ما او را بکشیم و غازی شویم. نجفی زاده و خانواده اش خیلی خوشبخت بودند که از این قتل عام نجات یافته اند. حالا باید این قتل عام و این تاریخ خونباری را، که ممکن است دوباره برای هزاره ها تکرار شود، به او یادآوری کرد.

جمعه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۹

شرم از گفتن کلمه "هزاره"

 در این مصاحبه که به انگلیسی انجام شده است، لطف الله نجفی زاده، رئیس تلویزیون طلوع، از نام بردن "هزاره" اجتناب می کند. در عوض از کلمه "اقلیت ها" استفاده می کند. مصاحبه کننده مصرانه ازش می پرسد که این اقلیت ها کیست و زندگی کردن منحیث یک اقلیت در زمان طالبان در مزار چطور بود؟  

در جوابش میگه، طالبان آدم های زیادی را کشت. بعد میگه "خوشحالم که زنده ام و خوشحالم که از نسلی هستم که ما "کور-قومی" (ethnic-blind) و "کور-زبانی" (language-blind) هستیم (یعنی که مثل کسانی که رنگ ها را نمی توانند تشخیص بدهند، من هم نمی توانم نژاد و زبان را تشخیص بدهم). ما خود را با اینکه کی هستیم و از کجا می آییم ربط نمی دهیم."

منطق مسخره را می بینید؟
یک نفر در رأس یک رسانه کلان قرار دارد، حاضر نیست از مردمی که توسط طالبان قتل عام شدند اسم ببرد. اسم "هزاره" تبدیل به ننگ شده است.

مصاحبه را در اینجا بشنوید. موضوع بالا را از دقیقه 9 تا 12 بشنوید.

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۹

the Orwellian world

من تازه متوجه شدم که تاثیر وبسایت های اجتماعی، خصوصا فسبوک چقدر عمیق بوده تا اندازه ای که معیار برای درک حقیقت از بین رفته است و دیگر از حقانیت خبری نیست. به همان اندازه که این سایت های غول ما را به هم نزدیک می کند، دو برابر ما را از همدیگر دور نیز می کند. این دوری و فاصله گرفتن از همدیگر هم ادراکی است و هم مفهومی. این تاثیر را فقط می شود در ادراک های مان از محیط و افراد جستجو کرد و از طریقی که ما آنرا دریافت می کنیم: "تاثیر فرد سوم" (third person effect). فضای که در چنین وضعیتی خلق می شود کلا یک فضای ناپایدار و بی اعتمادی است. کاملا یک جهانی اورلی. اشباع شده در خود و خودبینی. انکار حقیقت و سرانجام فرو رفته در کام مولتی فرنیا (multiphrenia)، یعنی متلاشی شده و تجزیه شده از خود به هزار نسخه دیگری از خود. این است وضعیت جهان ما اکنون. به همان اندازه که ما از هم دور می شویم و تجزیه می شویم، از خود هم بیگانه می شویم. این بیگانگی نه تنها حسی است بلکه ادراکی و مفهومی است. 

سه‌شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۹

یافت شده: شعری از گوته

این شعر گوته را من چهار سال پیش از آلمانی به فارسی ترجمه کردم. امروز دوباره خواندم، لذتش چند برابر بود. قدرت تخیل گوته تحسین برانگیز است. تصویری که او می سازد خیلی نزدیک به واقعیت است. در خیلی مواقع میشه او را با بیدل مقایسه کرد.

دوستانی هستند که بهتر از من به هر دو زبان تسلط دارند، اگر این متن را خواندید، لطف کنید نظر تان را بنویسید.
Gefunden

Ich ging im Walde
so für mich hin,
und nichts zu suchen,
das war mein Sinn.

Im Schatten sah ich
ein Blümchen stehn,
wie Sterne leuchtend,
wie Äuglein schön.

Ich wollt es brechen,
da sagt' es fein:
Soll ich zum Welken
Gebrochen sein?

Ich grub's mit allen
den Würzlein aus,
zum Garten trug ich's
am hübschen Haus.
یافت شده

در جنگلزاری قدم گذاشتم
 نه اینکه دنبال چیزی باشم
 همینطوری
 برای دل خودم
 .نیتم چیزی جز این نبود

ناگاه
 دیدم
  در سایه ای گل کوچکی ایستاده است
  درخشان بسان ستاره ها
 .براق همچون چشمان ریز زیبا

 هوای چیدنش به سرم زد
 :ناگه، با ظرافت و نرمی، گفت
 من پژمرده میشوم
 .اگر چیده شوم

 با ریشه اش
 از دل خاک بیرون کشیدم
 بردم اش به باغچه ای
 در مجاورت
 .خانه ای که دوستش دارم

 در گوشهء دنجی
 نشاندمش
 از آن روز تا حال
 از شکوفه هایش
 .در وجدم
Poet: Johann Wolfgang von Goethe - Source
(Trans. Nasim Fekrat, July 13, 2016)

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۹

خرده هویت ها و مشکلات نظریه جهانی حقوق بشر

پایه های  تیوری حقوق بشر بر فرضیه یونیورسالیزم حقوق ذاتی و طبیعی انسانها استوار است. به این منظور که خارج از رنگ و پوست، فرق نمی کند انسان در هر کجا باشد انسان است. این عالی و دقیق است اما مشکل کار در کجاست.

وقتی ما این فرضیه ها را در تاریخ، فرهنگ و اجتماع پیاده کنیم چیزی نیست جز ابسترکت. یعنی تقریبا نامفهوم. شنیده ام که بعضی ها می گویند هویت های مثل هزاره، شیعه، افغانستانی و فلان و فلان اهمیت نداره، ما همه انسانیم. شعارهای شان در فسبوک این است: "بیایید انسان باشیم نه هزاره." خیلی خوب و قبول، ما میتوانیم انسان باشیم، اما انسان هزاره قبل از اینکه هرچیز دیگری باشد هزاره است. خصوصایت فرهنگی و تاریخی انسان هزاره مقدم بر دیگر هویت هاست. در افغانستان، مردم بقیه اقوام، هزاره ها را اول هزاره می بینند و بعد انسان.  چون هویت اتنیکی هزاره ها اول می آید، هویت های دیگر موخر است. به هزاره منحیث ساکنین بومی نمی بینند. به همین خاطر است که همیشه برای بیگانه سازی هزاره ها از نام های تحقیرآمیز نژادی مثل "هزاره موشخور،" "خدا سگم را هزاره نکنه،" "قلفک چپات" و ده ها نوع تحقیر نژادی دیگر.

حتما تجربه کرده اید که شئونیست های فرقه‌ غالب یا حاکم، یکی از استراتیژی شان برای محو تاریخ هزاره ها در افغانستان از همین اسلوب فرضیه های یونیورسالیزم استفاده می کنند. یادم است وقتی با برادران تاجیک و پشتون از قتل عام هزاره ها توسط عبدالرحمن خان و طالبان سخن به میان می آمد، خیلی زود برافروخته می شدند و عجولانه می گفتند، این حرف ها را نگویید چون به وحدت ملی صدمه وارد می کند. ما باید گذشته را فراموش کنیم. این جمله خیلی خطرناک است: "بیایید گذشته را فراموش کنیم." آنها علاقمند نبودند که درد تاریخی هزاره را بشنوند. تحمل شنیدن داستان قتل عام هزاره ها را نداشتند.

چطور می شود به آنها باور و اعتماد کرد وقتی تحمل شنیدن تاریخ رنج و ستمی که بر منی هزاره رفته است را  ندارند اما می خواهند ما باهم بسوی آینده مبهم حرکت کنیم که گذشته آنرا تعیین می کند؟

وقتی کسی می گوید، فراموش کنیم، یاد تان باشد که او بخشی از تاریخ و هستی شما را میخواهند انکار کند. انکار تاریخ، یعنی انکار حضور تو در حال و آینده. وقتی تو در گذشته نفی شدی، نفی و انکار وجود تو هم در حال ممکن پذیر است و هم در آینده.

سالها پیش، دو تا مستند در مورد جراحی بینی در افغانستان دیدم. از داکتران می پرسند، "اکثر مشتری شما کیهایند؟" داکتران در پاسخ میگویند، "زنان هزاره." می پرستند، "چرا زنان هزاره؟" می گویند، "چون قیافه آنها غیرعادی است، آنها می خواهند عادی شوند، مثل دیگران." به این دقت کنید. زن هزاره، وجود فزیکی او درحالت عادی غیرنرمال است. با جراحی آنها می خواهند مثل بقیه مردم شوند. این ایدیولوژیک هژمونیک است که بستر چنین فکری را رونق می دهند. این نظریه داکتران بود.

ولی وقتی از دختران هزاره سوال می کردند، جواب آنها متمرکز به زیبایی بود نه عادی شدن چهره شان مثل تاجیک و پشتون. این ایده برتربینی فقط در ایدیولوژی هژموننیک قومی رشد می کند و ما باید نگران این پدیده هژمونیک باشیم چون ایدهء غیرعادی جلوه دادن انسان هزاره را عادی سازی می کند. این دقیقا همان چیزی است که گرامشی (Gramsci) در یادداشت های از زندانش بنام کامون سینس (common sense) یاد می کند. یعنی وقتی یک پدیده تبدیل به شعور اجتماع می شود، آنوقت هر نوع نگاه انتقادی در باره آن غیرمنطقی بنظر می رسد. این در دراز مدت برای هزاره ها بنیان برافکن است.

شاید زنان هزاره این را نپذیرند که نمی پذیرند و خودشان را کمتر از دیگران نمی بینند، اما دیگران آن طوری قضاوت نمی کنند. آنها با پدیده بنام هزاره مشکل دارد که هویت جزء آن است. به همین خاطر است که من فکر می کنم برای زنان هزاره در افغانستان، هویت قومی/نژادی مقدم بر جنسیت است چون وقتی کسی به پدیده ی بنام "هزاره" هویت قایل نباشد، تاریخ او را انکار کند، او را سلب صلاحیت و خصوصیت های انسانی کرده است. برای هر نوع مبارزه مدنی باید این اصل مهم را به یادداشت که هویت هزاره بودن مقدم بر جنسیت است. یک زن هزاره بیرون از خویش، یعنی وقتی با اقوام دیگر در جامعه افغانستان وارد معامله می شود، اول هزاره است بعد زن. همین استدلا ل برای مردها صدق می کند.

رسیدن به چنین خودآگاهی ضروری است و این نه تنها کمک می کند تا هزاره ها (زن و مرد) در عین حالیکه از حقوق مدنی و طبیعی خود آگاهی پیدا می کنند تا بتواند من حیث یک هویت مستقل در معاملات سیاسی و اجتماعی مشارکت فعال داشته باشند، بلکه از متاع و کالایی شدن در بازارهای حقوق بشر، حقوق زن، و فیمینسم هم امتناع یا جلوگیری کنند. 

یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۹

سیستم مقصر است نه افراد

 وقتی به قضایای رادیو آزادی نگاه می کنیم نباید توجه مان به افراد شود. افراد افکار شان عوض می شود، رشد می کنند، بردبار می شوند، و با مردم دیگر عادت می کنند ولی از یاد نبریم که این سیستم است که افراد را به جهتی سوق می دهد. کسانی مثل غفور لیوال، احمد تکل، زهرا موسوی و دیگران ممکن است همان آدم های نباشند که 18 سال پیش بودند. آنها تغییر کرده اند. در طی این 18 سال پیش، به همان اندازه که افغانستان تغییر کرده است مردم و افکار شان تغییر کرده است. پس ما نباید شخصا به جان یک نفر بیفتیم، در عوض توجه مان را به رادیو آزادی و ایدیولوژی هژمونی قومی که علیه هزاره ها تا حال پیاده کرده است تمرکز کنیم. ما این سوال را از خود بپرسیم که چطور ایدیولوژی هژمونی قومی وارد سیستم می شود و چگونه افراد تحت تاثیر آن قرار می گیرد.

شنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۹

استدلال معیوب که منجر به بی عدالتی می شود

 شنیده ام بعضی های که نسبت فرهنگی شان به سیدها می رسد منت گذاشته اند که برای هزاره ها کار کرده اند و به همین خاطر هزاره ها نباید علیه نفرت های نژادیی که سیدها مرتکب می شوند زیاد حرف بزنند. این استدلال به همان اندازه که معیوب است خطرناک است. هر سید، هر تاجیک و هر پشتونی که روی اقلیت هزاره ها کار می کنند باید در کنار شان بایستند. زیرا به همان اندازه که آنها برای هزاره ها از طریق حرفه ای شان کار کرده اند به همان اندازه نفع برده اند، سفر رفته اند، به اجتماع وارد شده اند، جاه و منزلت پیدا کرده اند. به اصطلاح دیگر، فرهنگ و تاریخ مردم هزاره متاع یا کالای بوده است که آنان ازش استفاده کرده اند و می کنند. تاریخ و فرهنگ هزاره ها بسیار غنی است و آنها فقط از این بستر استفاده کرده اند و رشد کرده اند. نباید منت بگذارند. این خودش بیعدالتی می آورد. موضوع زهرا موسوی را هم در همین بستر بیعدالتی باید بررسی کرد. فرهنگ، تاریخ و حتی درد و رنج زنان موشخور هزاره (به قول زهرا) متاع و کالای شده است که در بازار حقوق زنان و فیمینسم رد و بدل می شود و برای عده ای جاه طلب، تبدیل به سرمایه (اجتماعی) می شود.

در غرب، محققین و کسانی که با مردم بومی و اقلیت های تحت ظلم کار می کنند در روزهای "پلده تنگی" در کنار شان میاستند و از آنها حمایت می کنند. در کجا دیدیم که حرکت های اعتراضی اقلیت ها علیه بیدادگری سفیدها و گروه های فاشیست باعث رنجش آن افراد شده است؟ این تنها در افغانستان و آن فرهنگ معیوب ممکن است. سیدها به جای اینکه ناراحت شوند، باید بیایند بر علیه نفرت هژمونیک قومی علیه هزاره ها (که خود بخشی از آنهاست ) اعتراض بکنند. باید از خود بپرسند که چطور یک نفر که روزی خودش پاسدار ومروج خشونت و نفرت هژمونیک نژادی علیه هزاره ها بوده، حالا آماده از همان مردم و زنانش دفاع می کند؟ مثل این می ماند که یک راسیست را جلودار حقوق بشر هزاره ها قرار بدهیم و او بیاید کارش را اینطوری آغاز کند: "خوب! دختر هزاره موشخور! خیلی ازت بدم میایه، میدانم که تو هزاره ی! آلی بگوی که درد و رنج تو چیست که مه از لحاظ حقوق بشری برت راه حل تجویز کنم."

جمعه، دی ۲۶، ۱۳۹۹

رادیو آزادی: فضای تبعیض و نفرت قومی و پردیتورهای سکسی

در رادیو آزادی کلا یک فضای تبعیض و نفرت قومی حاکم بود. در یک سالی که من کار کردم مجبور بودم با خیلی چیزها کنار بیایم. از نفرت و تحقیرنژادی توسط همکاران و رئیس رادیو تا حتی برخورد فیزیکی. آن زمان وضعیت طور دیگری بود. به قول معروف ما آب مان را پف کرده می خوردیم. آن زمان من خیلی جوان بودم. نزده سالم بود. با انگیزه، با انرژی و با حوصله بودم. به گفته انگلیسی ها که از بسکه تحقیر شده بودم پستم کلفت شده بود. به خود نمی آوردم و اگر می آوردم هم درد نداشت. میگفتم این هم یکی دیگر از آن حقارت ها. فکر می کردم از آنها کوه می سازم.

در رادیو آزادی، من توسط خارجی ها استخدام شده بودم و سر و کارم هم بیشتر با آنها بود ولی مجبور بودم از رئیس و اداره کابل هم اطاعت کنم. رئیسان اصلی من در پراگ بودند.

در طول یک سالی که من در رادیو آزادی کار کردم بعضی از همکاران پشتونم حتی حاضر نبودند مرا به نامم صدا کنند. نه تنها از هویت نژادی من نفرت داشتند بلکه از هویت شخصی من بیزار بودند. گرفتن نام من برای آنها نشانه شخصیت دادن به یک فردی برده متعلق به یک قوم منفور و مطرود از اجتماع و تاریخ بود. چطور می شود به کسی که هویت تاریخی اش قرنها انکار شده است به یک باره اذعان کرد؟ برده که نام و نشانی ندارد، مگر دارد؟ هزاره برده همان پست و استخوانی است که اگر در زیر جوالی گری و بردگی له نشود، این خودش یک موهبت کلانی است. بدین خاطر، نام گرفتن از من شخصیت دادن و نهایتا هویت بخشیدن به یک انسان برده بود. انکار آن برای آنها نه تنها به معنی انکار حضور من بود بلکه نفی یک هویت تاریخی بود. از دید آنان، من همان برده ای بودم که از زیر جوالی گری گریخته بودم.

در بعضی مواقع، بعضی ها بودند که مرا بنام "اوه هزاره" یا "اوه هزاره گَیْ" صدا می کردند. این پیشوند تصغیری "گَیْ" اهمیت ویژه ای دارد در زبان پشتو و این وقتی پیش کلمه "هزاره" قرار می گیرد، آنقدر او را کوچک می کند تا نزدیک به نابودی می رسد ولی نابودش نمی کند چون تبدیل به ضرر می شود. برای اینکه اهمیت تحقیرآمیز بودن "گَیْ" را درک کنیم، نیاز به یک تناقض داریم. و آن تناقض چیزی نیست جز‌ء کلمه ای "لُویْ." این تناقض برای پشتون ها حیاتی است و همیشه وجود داشته و وجود خواهد داشت. برای اینکه "لُویْ" لوی بودنش را حفظ کند، نه تنها نیاز به مغلوب ساختن "گَیْ" دارد بلکه او را آنقدر کوچک کند تا بزرگی خودش در "گَیْ" جلوه کند. این همان قضیه ماستر و برده هگل است. از بین بردن کامل هزاره ها ممکن نیست ولی به بردگی کشیدن و برده نگه داشتن آنان با ابزارهای مختلف امکان پذیر است. بدین لحاظ، این امر "گَیْ" و "لُویْ" را نمی شود یک موضوع تمپورال دید، این یک مسئله تاریخی است و فقط در تاریخ و زبان هژمونیک و ایدیولوژیک نژادی معنی پیدا می کند.

استفاده نام قومی من برای آنها راحت تر بود. چون بردن نام نژاد هنوزم انکار هویت فردی من بود. این عمل آنها دو هدف داشت. اول اینکه آنها مرا به یک گروه رانده شده و طرد شده قومی ربط می دادند تا مرا شخصا سلب هویت بکنند؛ و در ثانی، وقتی نام قومی مرا می گرفتند، این همراه بود با اکراه، انزجار و تحقیر نژادی. برای آنها این عمل کتارتیک بود، آنها از گفتن "اوه هزاره گَی" حظ می بردند و این بالقوه آنها را به ضمیرناخودگاه برتری و هژمونی قومی و ایدیولوژیکی می برد.

یکی از همکاران پشتونم، غفور لیوال که حالا سفیر افغانستان در ایران است، ایدیتور بخش پشتو بود و قرار بود رئیس رادیو آزادی شود که نشد در عوض مشاور ارشد رئیس جمهور کرزی شد.
بعد از یک ماه کارم، لیوال یک روز مرا در دهلیز ایستاد کرد. گفت، "صبر یک چیز برت میگوم" بعد ادامه داد: "اوه آدم! من با تو راحت نیستم کار کنم." من پرسیدم، "لیوال صاحب چرا؟" گفت، "تا وقتی مه که یادم اس هزاره ها جارو کش و پاروکش پدر، بابا و اجداد ما بودند، مه چطور با یک غلام و برده همکار باشم. این برای من ننگ اس. مه می شرمم." به جوابش می گفتم "لیوال صاحب، وضعیت تغییر کرده و ما هم تغییر کردیم. یک زمان برده بودیم، آلی برده نیستیم." از برخوردهای تحقیرآمیزش که بگذریم، خود حرف زدن با او و دیدن او یک عالم تروما بود.

او مرا هیچ وقت بنامم صدا نکرد. همیشه مرا "اوه آدم" خطاب می کرد و وقتی دچار استرس بود "خر" صدا می کرد. یک روز من در ته صالون بودم. از دور به پشتو صدا کرد: "هی د خری زویه!" هیچ شرمی نداشت که دیگران می شنود. دو بار مرا لت کرد که منجر به اخراجش از رادیو آزادی شد.

این نوع تحقیر و توهین تنها به یک نفر ختم نمی شد. رئیس رادیو آزادی، احمد تکل، بارها مرا اوه بچه و اوه آدم صدا می کرد. همیشه بهانه می جست که مرا از رادیو اخراج کند. یک بعد از ظهر مرا به دفترش صدا کرد. جنرال ابراهیم هم بود. آرنجش را روی میز گذاشت، خطاب به من گفت، این را می بینی، بعد یک حرکت فرضی با انگشتانش در هوا انجام داد که گویی پشه ای را دور می پراند. همانطور که رو به من کرده بود، گفت "این تو هستی!" تهدید و تحقیر این چنینی زیاد بود.

در ذهن احمد تکل، من آن در لحظه از آن برده ای بی نام و نشان و کسی که حتی تنها پست و استخوان در جانش باقی مانده بود پاین تر نزول کردم. برای او همان پست و استخوان من هم زیاد بود. من باید خیلی کوچکتر از آن می شدم. او در آن لحظه جسمی و موجودی پست تر و کوچک تر از پشه نتوانست تصور کند. در ذهن او، من به یک موجود مزاحم و ناچیزی مجسم شدم: به پشه. کسی که تقریبا 14 ساعت در روز و حتی بعضی وقت ها شب ها در دفتر رادیو می خوابیدم تا کار خبرنگاران عقب نیفتد، تا خبر به موقع به پراگ برسد، استدیو درست کار کند، سرورها گرم نیامده باشد، و سر میزدم به رادیو تلویزیون ملی تا دستگاه خاموش نشده باشد، و تا مطمئن می شدم برنامه ها ریلی شده است، بعد میرفتم استراحت می کردم. از منی موجود، از یک طرف استثمار کاپیتالیسم شیره جانم را از من می کشید و من داشتم هلاک می شدم واز طرف دیگر، دیو هژمونیک نژادی داشت آن آخرین رمقی که در من بود از من میستاند. در ذهن تکل من آن آدم قبلی نبودم. او میخواست تمام خصوصیات انسانی مرا سلب کند. حالا از آن درجه هم پاین تر رفتم. پشه شدم. پشه را که نمی شود انسان شمار کرد، مگر می شود؟ من در چنین شرایطی در رادیو آزادی کار کرده ام.

احمد تکل هر روز چند بار مرا در دفترش طلب می کرد که چرا موسش (mouse) سرخودانه تکان می خورد و ممکن است من از دفترم در زیر زمین کنترول کنم. من می گفتم من هرگز چنین کاری نمیکنم و اگر دسترسی از راه دور ممکن باشد آن اول از طریق افراد فنی در دفتر پراگ صورت می گیرد. ما با پراگ از طریق پروتوکول شبکه اینترانت وصل بودیم. به همین منظور دسترسی به دستگاه ها راحت بود. هر روز یک بهانه و اتهامی وارد می کرد. به دفتر مرکزی گفته بود که نسیم بعد از وقت با بی بی سی کار می کند و این خلاف کانترکت وظیفه ای است. بعد ادعا کرده بود که اطلاعات رادیو آزادی را به بی بی سی میفروشد. اینها همه به این منظور بود که مرا زودتر از کار اخراج بکند که کرد.

احمد تکل دفترش در منزل دوم در یک ماستر بدروم بود. یک حمام عصری کلانی داشت. خود ساختمان دیزاین روسها بود. خیلی زیبا بود. حیاط وسیعی داشت. چند تا درخت هم داشت. من گاهی که میخواستم بخار استرس را بیرون بدهم، میرفتم آنجا قدم می زدم. گاهی با احمد بهزاد آنجا می نشستیم، چای می خوردیم و درد دل می کردیم. دفتر ما در سرک 15 وزیر اکبرخان بود. بهرحال، تکل همیشه مصاحبه هایش را در دفترش انجام می داد. وقتی از زنان مصاحبه می گرفت، درب دفترش را از داخل قفل می کرد. اتفاقا، خیلی از آن زنان و دختران پشتون بودند. من اول متوجه نشدم ولی گاردها به من چیزی های می رساند اما من باور نمی کردم و هنوزم باور نمیکنم. گاردها و خدمه ها نزدیک ترین دوستان من بودند. تکل همه خانواده و نزدیکان وردکی اش را در رادیو آزادی استخدام کرده بود.

کسانی دیگری هم حال و روز خوبی نداشتند. رامین انوری به خاطر استفاده از کلمه "زمین لرزه" به جای "زلزله" در یک گزارش نزدیک بود از کار برکنار شود چون از دید رادیو آزادی، کلمه زمین لرزه خارجی/ایرانی بود. بصیر بیگزاد را از کار برکنار کردند چون گفتند خبر خواندن او به آوازخوانی می ماند. نفرت و هژمونی قومی در رادیو آزادی فراتر از این ها بود. رادیو آزادی خبرنگارانش را به هرات گسیل کرده بود تا از منطقه جبرئیل، عمدتا هزاره نشین، خبر تهیه کنند و هدفمندانه به دنبال سرنخ های نفوذ ایران بگردند. آنها رفتند از آموزشگاه ها خصوصی، مکاتب، مغازه ها و حتی از زندگی روزانه مردم مغرضانه گزارش تهیه کردند و عملا ادعا کردند که ایران جرئیل را ساخته است تا کاریدور نفوذش را در افغانستان عمیق تر کند، به پلان شیعه سازی منطقه ای اش ادامه دهد، و مهمتر از همه، هزاره های هرات را جاسوس ایران معرفی کردند. چون آنها کانال های تلویزیونی ایران را میدیدند، لباس ایرانی می پوشیدند، لحجهء ایرانی داشتند، در دکانهای شان مواد ایرانی میفروختند. سند محکمتر از این کجاست؟ این گزارش ها مردم سنی مذهب افغانستان را نگران ساخت و همزمان به گروه های افراطی مثل داعش و طالب انگیزه داد تا اول مساجد و بعد مراکز آموزشی هزاره ها را هدف قرار دهند. یاد مان نرود که رادیو آزادی نقش مهمی در پخش تیوری های توطئه و پروپاگاندا علیه هزاره ها در افغانستان بازی کرده است و می کند.

شما کافی است به کارکردهای هژمونیک نژادی این رادیو علیه هزاره ها در طی دو دهه اخیر توجه کنید. وقتی محقق و خلیلی ایران می روند، رادیو آزادی به دقت آنان را دنبال می کند، گزارش تهیه می کند و تحلیل می کند که ایران جاسوسان زبردستش را برای پیشبرد بیشتر اهدافش فراخوانده است. ولی وقتی حامد کرزی و حنیف اتمر می آیند با قتل قاسم سلیمانی همدردی و کار آمریکا را تقبیح می کنند و حتی روابط پنهان با سلیمانی داشتند، رادیو آزادی از آن چشم پوشی می کند. این نگاه دوگانه و متناقض منعکس دهنده پالیسی هژمونیک قومی است که در رادیو آزادی سالهاست علیه هزاره ها اعمال می شود.

جاسوس معرفی کردن هزاره ها یک هدف مشخص دارد: مردم غیرقابل اعتماد، مظنون، و بیگانه پرست. اینها سبب می شود تا هزاره ها در اذهان عامه نه تنها سلب هویت سیاسی، تاریخی، و اجتماعی شوند بلکه سلب خصوصیات انسانی هم بشوند. نازی ها در دوران جنگ جهانی دوم برای پاکسازی قومی علیه یهودی ها دقیقا از این ابزارها استفاده کردند. در افغانستان، این یکی از شیوه های بیگانه سازی علیه هزاره ها است که هژمونیک قومی برای قتل عام و راندن آنها از اجتماع همیشه به کار برده  و میبرد.

اما این روزها، روایت کمی تغییر کرده است. هر کسی که علیه بیدادگری و قتل عام های طالبان بیاستند، آنها را به فاطمیون ربط می دهند. از دید رادیو آزادی علی پور و افرادش همه فاطمیون هستند و پروژه ای ایران. وقتی شما  نزدیک به دو دهه آرشیف رادیو آزادی را بگردید، چیزی نمی یابید جزء نفرت و هژمونیک قومی و تیوری های توطئه علیه هزاره ها. نمیدانم که حالا با آمدن سمیع مهدی و ایوب آروین چیزی تغییر کرده یا نه. بگذریم.

در رادیو آزادی بعضی از همکاران مرد عکس ها و فیلم های پورن روی دیستکاپ های دختران می گذاشتند. یک روز یکی از آنها یخن مرا گرفت. بعد من مجبور شدم هر روز صبح زود کامپیوترها را از فیلم و عکس های پورن پاک کنم. کارمندان نمی توانستند در انترنت پورن ببینند چون رادیو آزادی پالیسی ضد پورن داشت. سی دی های پورن از بیرون می آوردند. این یک نوع وسیله تطمیع و بنوعی اغوایی بود که علیه زنان انجام می دادند. نمیدانم چقدر موفق بودند. البته یکی از همکاران مرد ما معروف بود به پردیتور. آوازه بود که رزاق مامون مسقیما از زن ها تقاضای سکس می کند. بعد میرفت به انجمن قلم تعریف می کرد که "ولا مه هموقه که فلانی ره کردم زنم را نکردم." یکی از اصطلاحات دیگری که همیشه سری زبانش بود و به همه گفته بود این بود که " فلانی فرهنگ دادن را بلده."

 بگذریم از این داستان. این ها را من که اینجا آوردم بخشی کلانتری از یک روایت است که من در انگلیسی نوشته بودم. بعضی از آن افراد که به نحوی قربانی بوده اند فعلا در اروپا و آمریکاست. اگر برای دادخواهی علیه دستگاه رادیو آزادی و این افراد اقدام بکنند، بعضی از آن پردیتورها فعلا در غرب زندگی می کنند.

پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۹

به ایدیولوژی تمرکز کنیم نه فرد

وقتی موضوع تحقیر نژادی در میان می آید شخص نباید مورد توجه قرار بگیرد بلکه بیشتر باید روی آن تروپ های تحقیر آمیز نژادی تمرکز شود. به این معنی که ما نباید زیاد روی یک شخص تمرکز کنیم. فرد تغییر می کند و همینطور باور ها و دیدگاهایش. ولی من نمی فهمم آدم در چه شرایطی قرار می گیرد که آن تروپ های تحقیرآمیز نژادی را به زبان می آورد؟

 مهم اینجاست که بستر و وضعیت آن لحظه ای که فرد چنین امر شنیعی را مرتکب می شود بررسی و شکافته شود. مثلا زهرا باید توضیح بدهد که در آن لحظه چه شرایطی و چه چیزی او را تحت تاثیر قرار داده بود که در برابر یک آدم بی غرض به تروپ های تحقیرآمیز نژادی پناه ببرد. این به ما کمک می کند که به بستر این نوع تروپ های تحقیرآمیز فکر کنیم نه به خود زهرا. خود او تنها انتقال دهنده آن است نه پرورنده آن. این تروپ ها بخشی از یک ایدیولوژی نژادی است که بصورت تاریخی توسط اقوام حاکم برای سلب هویت انسانی هزاره ها و نهایتا به انزوا بردن آنها از اجتماع، رشد کرده است. ما باید این ایدیولوژی را هدف قرار بدهیم نه فرد را. افراد سریع تغییر می کنند اما ایدیولوژی نه تنها نمی میرد بلکه سرسختانه برای ماندگاری اش تقلا می کند. ما باید گوشه های پنهان این ماندگاری را کشف کنیم به جایی اینکه به جان یک فرد بچسپیم.

سه‌شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۹

چیزی بنام "نژاد" وجود ندارد

 باری، دوستی از من در مورد دی ان ای پرسیده بود و اینکه داده ها را برایش تحلیل کنم. رشته من بیولوژی نیست ولی ما بارها در مورد دی ان ای و ساختار آن درس داشتیم و صحبت کردیم. من به این دوست توضیح می دادم که نژادی بنام "هزاره" از لحاظ بیولوژیکی وجود نداره، این فقط یک بناء یا برساخت/محصول اجتماعی و فرهنگی است. مردمی که خود را هزاره می پندارند وجود دارند همانطور که مردم پشتون، تاجیک و بقیه اقوام وجود دارند ولی اینکه خونی یا دی ان ای مشخصی که آنان را از همدیگر شناسایی بکند وجود ندارد.  اینکه آن دوست پذیرفت یا خیر، باشد. 

وقتی در مورد افراد صحبت می کنم نباید قوم و نژاد آنان را دخیل کنیم مگر اینکه آن فرد و عملکردش در آن بستر گره خورده باشد و از آن نماینده گی بکند. ولی هنوزم، من فکر میکنم این افراد است که در برابر اعمال شان مسئولند نه کسی دیگر. به همین خاطر وقتی ما از کسی انتقاد میکنیم این را باید به یاد داشته باشیم. هدف من از آن خاطره تلخ فقط تا همین حد بود. فرد باید مسئولیت بپذیرد، عذرخواهی بکند، فرقی نمی کند که واقعه ای 20 سال پیش باشد یا 20 روز پیش. یک چیزی اتفاق افتاده است در تاریخ.

در باره موضوع زهرا موسوی

ذکر آن تجربه تلخ به این منظور نبود که من به وجهه زهرا موسوی خدشه وارد کنم و او را بی آبرو کنم. واقعا چنین چیزی مد نظر نداشتم. اتفاقا من به فعالیت های که او حالا در خارج از افغانستان انجام می دهد احترام دارم و ای بسا که قابل ستایش می بینم. اما میدانید، ما انسانها چیزی نیستیم جز خاطره تاریخی و بعضی از آنها ما را رها نمی کند هر جا برویم و هرچه که باشیم. دلیل اینکه من آن حادثه را یاد کردم این بود که ممکن است زهرا بیاید و بگوید آری، من چنین چیزی گفتم، معذرت می خواهم. من آن لحظه آدم خوبی نبودم. همه خطا می کند. با معذرت خواهی چیزی اتفاق نمی افتد جز التیام.

اتفاقا این موضوع را من قبلا به انگلیسی نوشته بودم ولی خواستم به فارسی نشر کنم. انگلیسی آن بخشی کلانتری است که من در باره رادیو آزادی وفضای تعبیض جنسیتی و نژادی آنجا نوشته ام. آن را به وبلاگ انگلیسی ام نشر می کنم. این نوشته قسمتی از پروژه ای بود که من در کلاس انجام دادم. این بخشی از یک پروژه روانکاویی بود در باره تبعیض و نژاد پرستیی که من تجربه کرده بودم.

شنیده ام که بعضی ها گفته اند که هنوز فلانی تغییر نکرده و این نوع نوشته ها ضد زن است. خیلی از این زنانی که واکنش نشان داده اند هزاره اند. من واکنش آنها را درک می کنم. ولی این را به یاد داشته باشیم که رنج زنان هزاره چند لایه است، زن بودن فقط یکی از آنهاست. زنان هزاره هم به خاطر اینکه هزاره است تاوان می پردازند و هم به خاطر زن بودنش. این امری مواخر یک مشکل عمومی است برای همه زنان افغانستان. زهرا عضوی از آن جامعه است و اگر او بیشتر از همه درد تبعیض علیه زن بودنش و نژادپرستی را تجربه نکرده باشد که کمتر نکرده است. کسانی که علیه زهرا کامپاین راه اندازی کرده اند و علیه او تبلیغات سوء می کنند داستان آن ها جداست. آنها از هر فرصتی از آب گل آلود ماهی می گیرند ولی مهم این است که ما همه باید علیه تبعیض مبارزه کنیم چه از نوع نژادی باشد یا از جنسیتی، همان کاری که زهرا و زنان آزادی خواه دیگر می کنند ولی زهرا یک عذرخواهی بدهکار است. او می تواند از طریق ایمیل یا تماس اینجا به من پیام بفرسته  و عذرخوانی بکند. من آن مطلب را پاک می کنم و عکسش را (ورژن اصلی) منحیث تحفه برش میفرستم. 

و کسانی که لکنت دارند

بسیاری اند که از لنکت stammer رنج می برند، برای شان مایه افسردگی شده است، از اجتماع دوری می کنند. در همه جوامع لکنت را یک عیب می پندارند اما در جوامع غیرپیشرفته ای مثل افغانستان این امر نه تنها یک عیب ذاتی بلکه اجتماعی است و ای بسا که مذهبی است. مثلا شنیده ایم که می گویند بچه فلانی اینطور نبود اگر پدرش و خانواده اش فلان رقم بود. خدا آنها را شرمانده است. گناه پدر و مادرش فرزندانش را گرفته است.

جو بایدن لکنت داره و بارها آن را در مله عام اذعان کرده است. این ویدیوی کوتاه را ببنید، آدم های که فکر می کردند لکنت مانعی باشد تبدیل به یک موضوع الهامبخشی شده است. از پسر بچه ای که نمی تواند نامش را بگوید تا خبرنگار بی بی سی، تا عضوی پارلمان انگلستان و رئیس جمهور آمریکا، همه لکنت داشته اند اما نگذاشته اند مانع رسیدن به اهداف شان شود.

شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۹

پناپتیکان اسلامی

ایده پناپتیکان (Panopticon) را به به جرمی بنتام نسبت داده اند. طرح ایده پناپتیکان اجازه میده به تمام زندانیان که همزمان توسط یک زندانبان نظارت بشوند بدون اینکه پی ببرند تحت نظارت هستند. این امر در علوم اجتماعی کاربرد زیادی پیدا کرده. چیزی که برای من جالب است اینه وقتی به اسلام نگاه کنیم، مفهوم پناپتیکان کاربردتر می شود. شما به همین احکام امر به معروف و نهی از منکر توجه کنید، نیاز نیست پلیسی شما را نظارت کند، خود اسلام امر نظارت را درونی می سازد. یعنی وقتی شما در یک جامعه اسلامی زندگی می کنید، نیازی نیست به خاطر فعالیت های تان پلیسی و حکومتی همیشه شما را نظارت کند، اسلام این را درونی سازی کرده است و این یک درونی سازی تاریخی است. شما عملا در درون یک پناپتیکان زندگی می کنید که نه تنها فعالیت های همدیگر را نظارت می کنید بلکه خود از این امر ناآگاهید که نظارت می شوید. 

پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۹

با ذهن بنجاره ای چه کار کنیم؟

برای مدتی فکر می کردم عزیز رویش با امپاورمنتش خدا حافظی کرده، امروز به کانال تلویزیونش "سا" رفتم دیدم که برگشته و حالا همان چیزهای را که در فسبوک می نوشت در ویدیو ثبت می کند و در انترنت میگذارد. از انرژی، وقت و منابعی که صرف این چیزها می شود خیلی تأسف خوردم. اتفاقا حاضرینی که در جلسه اش شرکت کرده اند درک بهتری از تعریف آگاهی، قدرت و دانش دارند. یکی از حاضرین عزیز را به چالش می کشد، می گوید آگاهی تنها منحصر به انسانها نیست بلکه به همه موجودات روی زمین است. این خیلی مرا امیدوار ساخت ولی در عین حال نگران شدم چون عزیز نگذاشت او حرفش را تمام کند. برای اینکه بحث را به کجراهه ببرد شروع کرد به چیزهای مهمل که "ما کنش داریم، کنش فعال داریم، کنش فعال آگاه داریم." متاسفم برای عزیز و برنامه گمراه کننده ای که او راه انداخته است.

چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۹

وقتی دموکراسی می میرد

امروز جلسه کانگرس در باره تصویب آرای الکترال کالج ها نسبت به برنده شدن بایدن را زنده می دیدم که یک دفعه جلسه بهم خورد. قانون گذاران از جای شان بلند شدند، بعضی های شان طرف درهای خروجی هجوم بردند و بعضی های دیگر زیر میز خم شدند. ویدیو سریع قطع شد. من رفتم پی کارم. وقتی برگشتم رفتم سراغ انترنت. دیدم وضعیت خیلی تغییر کرده. جمعتی از حامیان ترامپ را دیدم که از دیوارهای کانگرس بالامیروند و بعضی های دیگر وارد ساختمان شدند. دیدن این صحنه برای من شوک آور بود. به این فکر کردم که خیلی زیاد اعتماد مان نسبت به دموکراسی نباید خیلی زیاد راسخ باشد و دیگر اینکنه آنچیزی را که ما در کشورهای جهان سوم می بینیم، ممکن است در پیشرفته ترین دموکراسی های دنیا اتفاق نیفتند. نمونه آن را امروز در واشنگتن دی سی دیدیم. این مایه شرمساری همه آمریکایی هاست و خصوصا آنهایی که وجدا بیدار دارند. 

سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۹

سیر قهقرایی

 همه چیز در همه جا در حال تغییر مثبت است به جزء افغانستان. در آن ویرانه قومی شب ها خواب ویرانی و قتل عام اقلیت های را می بینند و روزها دقیقا آن را اعمال می کنند. مردمی که از سرزمین های شان رانده شدند، برده شدند و حالا در سنگلاخ های دور و دره های بی آب و علفی زندگی می کنند که اگر از گرسنگی نمیرند زنده بودن شان نه تنها به کسی ضرری نمی رساند بلکه موهبتی است. 

پی بردن به روان اجتماعی مردم جنوب دشوار نیست. کافی است به حال و گذشته ها نگاه کنیم. به عملکرد پادشاهان و حکمرانان شان و نیز به همین وضعیت موجودی که آنها قبضه کرده اند. خوشی و نشاط، غم و اندوه تمام مردم در دست آنهاست. تصور کنید که پشتون ها روزی از جنگ خسته شوند و بخواهند در صلح زندگی کنند. تصور کنید آنها تصمیم بگیرند به زندگی عادی برگردند و بخواهند فرزندان شان مکتب بروند. چه نشاطی خواهد داشت. مردم از شادی در سرک ها خواهند ریخت و جشن و شادی برپا خواهند کرد. در سالهای گذشته نمونه های آن را دیدیم. وقتی صلح چند روزه اعلام شد، مردم به سرک ها ریختند و طالبان را در آغوش گرفتند، عکس  یادگاری گرفتند، اما همه چیز گذرا بود. اهریمن هیچ گاه از ذات خود بیگانه نشد و نخواهد شد.

دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۹

وبلاگ عزیز!

 من نمی توانم با وبلاگ وداع کنم. حالا بیشتر از گذشته این انگیزه در من شدت گرفته که به وبلاگ نویسی ادامه بدهم. مهم نیست که کسی اینجا را میخواند یا نه، مهم این است که من این وبلاگ را برای خودم زنده نگهدارم. به جایی اینکه در کتابچه بنویسم و بگذارم زیر بالشت، اینجا مینویسم هرچند هم نوشته ها خصوصی باشد. من از لایک و قلبک گذاشتن خوشم نمی آید. میدانم، این سمبول ها جای کلمات را کم کم گرفته اند یا میگیرند ولی من هنوز نمی پذیرم با سمبول حرف بزنم. دوست دارم بنویسم هرچند بی معنی ولی در قالب کلمات. 

من نویسنده خوبی نیستم و هرگز نبوده ام. ولی حرف برای گفتن داشته ام و دارم. پس خیلی زیاد مهم نیست که در چه قالبی بیان کرد، مهم این است که ما بیاندیشیم و بنویسیم هرچند هم دیگران توجه نکنند. نوشتن یک امر شخصی است.

یکشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۹

کشف مارکس

 در طی هفته های گذشته مارکس خواندم. برای اینکه بعضی تیوری های ماتریالیسم تاریخی اش را بهتر بفهمم سراغ فویر باخ و هگل رفتم. چقدر خوشحالم از این کشفم و چقدر غبطه میخورم به کسانی که زودتر مارکس را کشف کردند، خوانده اند و فهمیده اند. امروز به این میاندیشیدم که اگر مارکس را 15 یا 20 سال پیش خوانده بودم، درک من از جهان و وضعیت موجود بهتر بود و ای بسا که موقعیت شخصی ام. برای این چند روز، یک حس خیلی سنگینی مملو از فقدان و از دست رفتن زمان بر من غلبه کرد. چه چیزهای را که ما از دست ندادیم! چه فرصت های که تبدیل به قدرت و توانایی بود بی توجه از کنارش رد نشدیم! چقدر بدیهی پنداشتیم چیزهای که مهیا بود ولی حالا به آن می چسپیم. بهرحال، خوشحالم از اینکه مارکس را کشف کردم هرچند دیر. چقدر فکر بکری داشته، چقدر فهم درستی از اجتماع و تاریخ فهم بشر داشته و چقدر خوش فکر بوده! 

شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۹

فهم مخدوش از وقایع

 چند روز پیش با دوستی در مورد حملات زنجیره ای علیه روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر و یا هم کسانی که سرشان در تن شان میارزد، صحبت می کردم. استدلال این دوست این بود که بعد از شش ماه مردم خسته می شوند و علیه طالبان به پاه می خیزند. این دوستم سالهاست در مطبوعات کار می کند. نگاه اینقدر ساده انگارانه به وضعیت موجود نه تنها اشتباه است بلکه خطرناک است. این وضعیت نامعلوم که همه بسر می برند، معلوم نیست پایانش به کجا خواهد انجامید. هنوز سازمان های امنیتی و اطلاعاتی به این مسئله نتوانسته اند پی ببرند که پشت این نوع حملات اسرارآمیز کیهایند. 

contact

نام

ایمیل *

پیام *