در محله ی که من زندگی می کنم یک دکان و نانوایی ایرانی است. گاهی آنجا برای خرید میرم. دیشب ساعت هفت رفتم نان بگیرم، دیدم یک صف طولانی است. روی خودم فشار آوردم در صف منتظر بایستم. لحظه ای نگذشت که خانم های میان سال در صف تلفن های شان را از بکس و جیب های بزرگ شان بیرون کردن و عکس های مردان لنگی دار سفید و سیاه را به همدیگر نشان می دادند. یکی از آن عکس ها را من از دور دیدم، مربوط به محسن اژه ای بود.
خانم میان سال و قد بلندی که دستکاول بزرگ روی شانه راستش داشت به خانم جلویی اش گفت:"کثافت را نابودش کردن." منظورش علی خامنه ای بود. یکی از آن خانم پاسخ داد "دست شون درک نکنه. یه جوری زدند که انتظارش را نداشتیم."
یک خانم چاق و چله ی نه آنقدر میان سال که موهای پیشانی اش ریخته بود گفت "بابا من هنوزم باورم نمیشه. باید میرفتند از جسد کثیفش دی ان ای می گرفتند. این کثافت ها هزار جور راه برای زنده ماندن بلدن."
"بابا، ما از سه روز به این سو فقط رقص و شادی می کنیم. اینقدر خوشحالیم که نمیشه تعریف کرد،" این را خانمی قد بلندی که جلوی من ایستاد بود گفت. همه با چهره های بشاش تایید و خوشحالی کردند.
من از خانم پرسیدم "می بخشید، آخرین بار شما چه وقت در ایران بودید؟" البته به انگلیسی پرسیدم. ترسیدم به فارسی بپرسم و نشود یک بار به جان بیفتند. از وقتی شنیدم یک رستوراندار افغانستانی ساکن هامبورگ را که از نصب پرچم شاه طلبان سرباز زده بود و توسط طرفدارا جان به کف رضا پهلوی با چاقو کشته شده بود خیلی خیلی احتیاط می کنم.
قبل از اینکه به سوالم پاسخ بده، خانم از من پرسید، "شما اهل کجایید؟"
گفتم، اهل اندونیزی.
بعد گفت، دو سال پیش.
پرسیدم، "در اخبار خواندم که ایرانی ها مقیم لاس انجلیز به خاطر مرگ علی خامنه ای جشن و پایکوبی راه انداختند، ولی همزمان 165 کودک در یک مدرسه توسط بمب های آمریکا و اسراییل کشته شده اند. فکر نمی کنید مرگ خامنه ای و آن 165 کودک به هم ربط دارند؟. چه طور می شود این دو مرگ را از همدیگر جدا کرد؟"
با ناراحتی محسوس و برافروختگی علنی آن خانم گفت "آن 165 کودک دختران سربازان سپاه بودند." یکی دیگرش وسط حرف این خانم پرید و گفت " نه بابا، آن مدرسه را خود رژیم بمب باران کرد."
پرسیدم جایی خواندید، دیدید؟
صفحه پروپاگندایی را نشان داد که بعدا تحقیق کردم توسط هاسبارا (سازمان پروپاگندایی اسرایلی) اداره می شود.