۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

شادی نوعی از مقاومت

یک جمله ی کوتاهی است از سیمون دی بووار: "شادی یک عمل مقاومت است." شاد بودن و شاد زیستن به مثابه مقاومت در برابر ظلم و بی عدالتی - سالهاست که این گزاره ورد زبان گروه های محروم و تحت ظلم بوده است.

هزاره ها با رقص و پایکوبی در برابر ظلم و بی عدالتی ولو از راه دور مقاومت می کنند. حکومت ها و گروه های ظالم با تحمیل ظلم و ستم بر اقلیت ها می خواهند آنها روحا بشکند، می خواهند روح و روان آنها آنقدر متلاشی شوند که برای یک لحظه هم که شده شادی را تجربه نکنند. می خواهند نه تنها بر جسم بلکه روح و روان آدم ها حکومت و ظلم کنند.

بنابراین، در روز فرهنگ هزاره، هرچه شادی، رقص و پایکوبی راه بیاندازیم پرمعنی تر خواهد بود.

۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

روز فرهنگ هزاره

امروز روز فرهنگ هزاره است. چندین روز مانده به این و چندین روز بعد از آن، هزاره ها در مورد فرهنگ هزاره صحبت می کنند، با هم دعوا و جنجال می کنند که کدام درست است و کدام نیست. خلاصه کلام همه این حرف ها میمون و فرح بخش است.

در باره فرهنگ و ساختن فرهنگ هزاره هرچه صحبت شود کم است. اهمیت این روز تنها از تجلیل روز فرهنگ هزاره نیست، این هم است که مردمان هزاره فرصت صحبت کردن در باره فرهنگ خود دارند. قبلا، این فرصت از آن ها گرفته شده بود.

مهم این نیست که دختر و بچه هزاره چه می پوشد که هزارگی خاص باشد مهم تفکر و طرح و برنامه ریزی آن است. مهم این است که در اجتماع حضور پیدا می کنند. دیده می شوند. مجلل و با شکوه و شاد.

یک عده ای دیگر آمده اند قضاوت کرده اند که فرهنگ هزاره ها ساختگی است. جان برادر و خواهر! همه فرهنگ ها ساختگی است. کدامش نیست؟

از زمانیکه انسان ها روی این کره ی خاکی عرض وجود کرده اند به ساختن فرهنگ مشغول بودند و هستند و خواهند بود.

هزاره ها هم فرهنگ می سازند. در این پروسه ممکن است گزینشی عمل کنند اما فرهنگ سازی می کنند. فرهنگ ساخته میشه، تولید میشه و بعد تکثیر و بالآخره بازتکثیر.

خوب ممکن است پرسیده بشه که آن فرهنگ های که 50 سال پیش بود چطور؟

آنها بخشی از تاریخ است. مربوط به همان دوره و مردمی که زیستند. بعضی از آن تاریخ را نمی شود همانطور امروز تمرین کرد مگر بازبینی و بازتولیدی صورت گرد. پویایی فرهنگی همینه: قابلیت بازتولید را داشته باشه. بعضی فرهنگ ها را نمی شود بازتولید کرد. بعضی های دیگر ثابت می ماند. بعضی های دیگر نه تنها ظرفیت بازتولید را ندارد بلکه به کلی فراموش می شود.

۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵

خاک سمی وطن

کودک بودم علاقه شدیدی به توت داشتیم. همه ما این طور بودیم. در قریه ما و قریه های پاین درخت های توت زیاد بودند. آن زمان سمپاشی و این چیزها زیاد نبود و اگر هم بود ما آنقدر سخت جان بودیم که شکم درد نمی شدیم.

دو روز پیش از دکان توت خریدم. نمیدانم از کجا آمده بود. ولی چون مغازه از مردمان خاورمیانه بود حدث می زنم از افغانستان یا از همان مناطق آمده بود.

یک مُوتَو (مشت) با چای خوردم. بعدش وحشتناک شکم درد شدم.

با خواهرم صحبت می کردم، گفت باید آب می کشیدی. گفتم فراموش کردم.

یادم آمد که همان باغ های توتی که من در کودکی در مسیر راه خانه و جاهایی دیگر می دیدم نزدیک تشناب بودند. اگر تشنابی نزدیکش نبودی، حداقل چندین قوده گه های خشکیده و له شده انجا بود. با خود میگم. اگر این توت ها از میان آن گه ها جمع شده باشند و تو خوردی که مسلما باید مریض بشی.

علاوه برآن، یادم آمد که در سالهای اخیر از وقتی که مردم درک از برداشت حاصل بیشتر برای فروش بیشتر دست به سمپاشی می زدند. از خود می پرسم، خوب آن ریزگردهای گه اگر با آب شسته شوند با آن سم های جذب شده چه کار کرد؟

امروز صبح بعد از اینکه تن رنجورم را کشان کشان به کتابخانه دانشگاه رساندم تصمیم گرفتم که دیگر هرگز توت نخورم - حداقل توت های آن مناطق را.

خاک وطن گاهی سمی است. 

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

آگاهی ابزاری

بعضی ما هزاره ها ادعا داریم که هزاره ها بادانش تر و دانسته تر از گذشته است اما خوب باید این دانش یک استفاده ابزاری هم داشته باشد. استفاده ابزاری از آگاهی اینه که وقتی پروپاگندایی پشتونی مثلا بحث بی هوده ای مثل مسیله دیورند را داغ می کنند ما در دامش نیفتیم. این بحث به یک مسیله ناموسی پشتونی تبدیل شده است و آن هم نه در سطح کلان فقط در سطح سیاستمداران شان که حربه ی برای خر کردن اجتماع پشتون استفاده می کنند. 

خلاصه کلام اینه که دانش و آگاهی ما را کمک کند که خر نشویم.

۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

پروپاگاندایی خط دیورند

محقق اشتباه کرد. او نباید در مورد دیورند حرفی می گفت. هیچ هزاره ی عاقلی نباید در این مورد بحث کند. چرا؟ چون این یک بحث باطل است.  بی هوده است. لودگی است. حماقت است. 

برای پشتون ها این همه این گزاره ها ربط دارد. سیاستمداران پشتون مردم پشتون را از این طریق به یک دور باطل بی هودگی، حماقت، و لودگی سوق می دهد. دیورند را به یک بحث ناموسی تبدیل کرده اند. بگذارید این بحث در همان دایره باطل بچرخد. فقط ما هزاره ها رویش حرف نزنیم، فکری نکنیم، و غالمغال راه نیاندازیم. چرا؟ چون این پروپاگندای پشتونی است. برای مردم عادی پشتون دیورند نه یک مسیله است و نه هم اهمیتی دارد.

بنابراین، هرچه بنویسیم، بگوییم و غالماغال کنیم بی فاییده است. اهمیت این بحث و بالاکشیدن این بحث را فقط با درجه درک و فهم سران و حاکمان پشتون مقایسه کنیم که امروز افغانستان را به این مرحله رساینده اند: مدارس بر روی دختران را بسته اند، زنان را در خانه های شان زندانی کرده اند و هزاره ها را به حاشیه رانده اند. بیشتر از نیم جمعیت افغانستان حق بیرون رفتن از خانه را ندارند. شما می آیید از این جماعت انتظار دارید درک و درایت حقایق تاریخی مثل توافق ارزی را داشته باشد؟

بهتر این است که روی این حداقل هزاره ها مانور ندهند. بی فایده است و فقط بازخورد پروپاگندایی پشتونی دارد.

۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

خاطرات عبدالسلام ضعیف

خاطرات عبدالسلام ضعیف را می خوانم. امان از یک بار نام بردن از کلمه هزاره و یا اشاره به مردم هزاره. از سه دهه جنگ و تحولات و داد ستدهای سیاسی، از همه، پشتون ها، از تاجیک و سران تاجیک و ازبیک ها، یاد می کند اما دریغ از یک بار نام بردن احزاب سیاسی هزاره ها، چهره های سیاسی آنها، و مردم آنها. آنقدر نفرت و نخوت در درون اوست که اذعان کردن این حقیقت که هزاره ها هم بخشی از تاریخ سیاسی این کشور بوده اند مثل سوزن می ماند که مبادا بر بالن مملو از نفرت فرو برود و باعث انفجار آن شود.

۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

چند سوال از یک شارلاتان

خوب، جناب شارلاتان! در طی 20 حضور نیروهای آمریکا افغانستان تو از بمباران مناطق جنوب حمایت می کردی. نیروهای آمریکا، تنها در سال 2019، حدود 7,423 بر افغانستان ریختند. یکی از آن آدم های که بمب افکن های آمریکا را بر سر پشتون آوردی خودت نبودی؟ چه شد که الان به یک باره مخالف بمباران شدی؟ فرق بمب پاکستانی و آمریکایی چیست؟ هر دویش روی پشتون ها می ریزند.
کدامش به منفعت پشتون هاست و کدامش نیست؟
کدامش بنظر تو صلح می آورد و کدام نمی آرد؟
و مهمتر از همه اینکه کدامش به منفعت خودت است؟
در کتاب خاطراتت سراسر از سرسپردگی و حرفه ی خایه مالی سران جمهوری خواهان و جنرالان ستیزه گر آمریکایی صحبت می کنی. یک بار از یکی از دیپلومات آمریکایی در وزارت خارجه شنیدیم که گفت: "زل آنقدر خایه مالی می کند که من ازش ولعم می آید ببینمش."
حالا چه شده که مخالف بمب شدی؟
من هم مخالف بمبم. هر نوع بمب. چه برسر پشتون ها ریخته بشه چه برسر مردم غزه، مردم ایران و جاهایی دیگر. اما می خواهم بدانم که جناب شارلاتان چرا به یک باره مخالف بمب شدی. تو که بانی بمباران افغانستان و خصوصا بر خانه های پشتون ها بودی!

۳۱ فروردین ۱۴۰۵

لاشه سنجاب

در مسیر دانشگاه بودم، دیدم دو افسر با لباس رسمی به رنگ سرمه ای در کنار خیابان ایستاده اند. نگاه هر دو به زمین دوخته شده اند. گاهی سرهای شان بالا می برند و چیزی را در آن بالا نگاه می کنند. افسر خانم با انگشت چیزی را به افسر مرد که پاهایش را بیش از حد معمول باز کرده در آن بالا نشان می دهد. او سر می جنباند. بعد هر دو دوباره به زمین زل می زند. 

وقتی رسیدم. سلام کردم. گفتم ببخشید کدام چیزی اینجا پیدا کردید؟ افسر خانم که از لحن آمیرانه اش پیدا بود که تازه کار است طرفم طوری نگاه کرد که معنی اش این بود " برو پی کارت. تو دیگه چه کاره ای که می خواهی بدانی ما اینجا چه کار می کنیم؟"

نمیدانست که من هم از آن خیره سرهای ام که به سادگی با یک نگاه چپ چپ - که ما هزاره ها برش می گیم قبغده - نمی ترسم و نمی رم پی کارم. ایستاد شدم. به هر دو نگاه کردم. 

خانم با انگشتش به پایه درخت اشاره کرد گفت به خاطر این موجود بی چاره. دیدم یک سنجاب بی جان افتاده بر روی چمن با چشمان هنوز نیمه باز. افسر خانم ادامه داد: "کسی از این شاگردها به ما زنگ زده بود که اینجا یک سنجاب بی جان افتاده." 

پرسیدم "شما چه کار می خواهید بکنید؟"

گفت: "ما به animal control (کنترل حیوانات) زنگ زدیم تا آنها بیایند تصمیم بگیرند چه با می کنند."

من گفتم "اگر به من اجازه دهید من می دانم چه کار کنم."

افسر مرد با لحنی که حس عجولانه درش پیدا بود پرسید: "چطور؟"

گفتم " من لاشه این سنجاب مظلوم را به درون جنگل - با انگشتم اشاره کردم 5 متر دورتر - پرتاب می کنم تا ممکن است یک کایوتی، کلاغ، و یا هم روباه گرسنه ای snack اسنک کنند و دعای خیری به ما کنند."

افسره نگاهی چپ چپ و تقریبا نزدیک بود دست به خنده بزند - شاید از روی تعجب و شاید هم از روی مسخرگی - گفت: "خیلی طرح خوبی بود اما بی رحمانه."

من رفتم کتابخانه. وقتی برگشتم آن دو افسر را هنوزم آنجا دیدم، بالای نعش سنجاب مظلوم. 

۲۷ فروردین ۱۴۰۵

رژیم نابود گری

 تریتا پارسی درست میگه. اسراییل برای جنایات جنگی که در این چند سال مرتکب می شد همیشه یک بهانه داشت: زیر مسجید مخفیگاه حماس بود، دیپوی مهمات بود، زیر آن شفاخانه تونل حماس بود، و فلان مدرسه به مرکز فرمانده حماس تبدیل شده بود. خوب در این مورد چه؟ در جنوب لبنان مدرسه ای را با بمب ویران کردند نه حماس بود و نه حزب الله و نه هم مرکز فرماندگی و نه هم دیپوی مهمات؟
جوابش ساده است: هدف شان جز نابودی و قتل و کشتار چیزی نیست.  همانطور که پارسی میگه، حالا اصلا باکی ندارد که از جنایاتش مباهات کند.

۲۶ فروردین ۱۴۰۵

بیه چیزی که خیر باشه

دیدم عالم همه رفته در سابستک - substack - من هم سرانجام دل به دریا زدم و رفته یک وبلاگ فارسی ساختم. اول بنام "از دامن باد" بعد تصمیم گرفتم به"بیه چیزی که خیر باشه" تبدیل کنم. از انتخاب نام خنده ام گرفت.

یک چیزی که از سابستک خوشم نمی آید شلوغی اش است. ببینم به کجا می رسد.

۲۵ فروردین ۱۴۰۵

توکن های پروپاگندا

اصطلاحی در علوم اجتماعی است بنام  token minority (توکن های اقلیت) به افراد به کار برده می شود که قبلا در حاشیه اجتماع بوده و همیشه مورد ظلم و تحقیر و توهین واقع شده اند، اما یک دفعه این افراد در یک ساختار دولتی و نهادهای دیگر که از قدرت نمایندگی می کند قرار داده می شود فقط به این منظور که ایجاد ظاهر تنوع قومی و یا عدالت نمایش داده شود اما در حقیقت استقلال واقعی کمی دارند. هرگاه دولت و سازمان هایش بخواهند برای توجیه و یا گمراهی مردم نسبت به بی عدالتی سیستماتیک در جامعه دست بزنند از حضور و بودن این افراد در ساختار استفاده می کنند. از این افراد منحیث نمونه استفاده می شود که بگن نگاه کنید، مثلا فلان اقلیت قومی (مثلا آسیایی ها) چطور موفقند اما در عمل آنها مورد تبعیض سیستماتیک قرار دارند.

یک سری افراد دیگری هستند که آنها در مدل های اقلیتی قومی قرار نمی گیرند. آنها از تبعیض فرار کرده اند و یا منحیث مهاجر پذیرفته شده اند. ناخودآگاه، این افراد یک حس مسیئولیت ادای دین می کنند که ما را شما نجات دادید خوب ما هم به شما وفادار می مانیم. بعضی وقت ها این افراد از سفیدهای راستگرایان وطن پرست ترند.

در مواقعی که مثلا آمریکا به یک کشوری ضعیفی تجاوز کنند اینها شروع می کنند به پروپاگندا. گاها، این افراد همیشه در صحنه اند. یعنی ضرور نیست آنها را وارد عمل کنند. آنها خود بودن خویش در این سازمان ها را یک دستاورد کم سابقه می داند که ممکن است در کشور خودش چنین چیزی ناممکن بوه است که تاحدی هم درست. اما تله ای در این نوع ارایه کردن از خود و حقوق وجود دارد: آسیب پذیری. آسیب پذیری نه این خاطر که جایگاه خوب در جامعه ی امن برایش مهیا شده است بلکه به دلیل همان نیت دولت و سازمان های که او را به این وضعیت آسپ پذیری سوق داده است. آسیب پذیری آنها ناشی از عدم استقلالیت شخصی است. یعنی که اگر از دولت و ملتی که او را پناه داده حمایت نکند کار بدی کرده است.

بعضی وقت اعضای این توکن های اقلیتی تبدیل token propaganda توکن های پروپاگندا می شود.

در تجاوز آمریکا و رژیم اسراییل بر خاک ایران متوجه شدم که هزاره های دیاسپورا بدون هیچ دلیلی توکن های پروپاگندا شده اند. 

۲۱ فروردین ۱۴۰۵

آیا جنگ ایران را به یک قدرت جهانی تبدیل می کند؟

رابرت پاپی یک نوشته ی در نیویورک تایمز به نشر رسانده که خیلی حایز اهمیت است. حرف اصلی او این است که 40 روز جنگ بی رحمانه آمریکا و رژیم اسراییل ناخواسته منجر به تبدیل شدن ایران به یکی از قدرت های جهانی شد. تا 40 روز قبل سه قدرت در دنیا وجود داشت: آمریکا، روسیه و چین. بعد از پایان جنگ 40 روزه، ایران به یکی از قدرت های جهانی تبدیل شده است. 
چرا؟

دلیل این است. درست است که ایران رهبران شان را از دست دادند، درست است که زیرساخت های نظامی و غیر نظامی از بین رفت ولی یک چیز در این میان از بین نرفت که هیچ بلکه با قدرت کامل از پاه نیاستاد. آن توان حمله نظامی نامتقارن ایران است. مثلا در طی 40 روز، تنگی هرموز کاملا توسط ایران بسته بود. 

بعد از این، ایران نیازی نیست نیروهای دریایی و حتی زمینی اش را نزدیک به تنگی هرمز گسیل دارد بلکه کافی است هر از چندگاهی با یک درون و یا موشک یکی از کشتی های نفکش را هدف قرار بدهند. کافی است ناامن کند. زیاد نه فقط یک بار در ماه مثلا. 30 درصد نفت دنیا از این تنگه می گذرد. دنیای غرب به شمول کشورهای خلیج فارس مجبورا با ایران وارد معامله شوند. کنترول کردن این شاه رگ اقتصادی، یعنی قدرت. 

۲۰ فروردین ۱۴۰۵

آیا ترامپ مسلح کردن معترضان خیابانی در ایران توسط آمریکا را تائید کرد؟

دقیقا تعداد کشته های معترضین خیابانی ماه جنوری سال 2026 در ایران مشخص نیست ولی تخمین می شود بین سه هزار تا هفت هزار نفر کشته شده باشند - شاید هم بیشتر. چیزی که این اعتراض را لکه دار می کند فاش کردن این حقیقتی است که در میان آن تظاهرچیان اجنت های مسلح رژیم صهیونیست و آمریکا بودند که بر نیروهای دولتی و اماکن عمومی آتش گشوند.

چند روز پیش ریس جمهوری آمریکا این مسیله را در یک مصاحبه بصورت علنی فاش کرد. در تاریخ 5 اپریل صبح روز یکشنبه، تری ینگست (Trey Yings) در کانال فاکس نیوز گزارش داد: "رئیس جمهور ترامپ می گوید که ایالات متحده برای معترضان ایرانی اسلحه فرستاده است."

او به من گفت "ما برای آنها اسلحه زیادی فرستادیم. ما آنها را برای کردها فرستادیم." و رئیس جمهور می‌گوید که فکر می‌کند کردها آنها را نگه داشته‌ اند. او در ادامه گفت: "ما برای معترضان اسلحه فرستادیم، تعداد زیادی از آنها."

خوب، وقتی از کشتار خیابانی صحبت می شود از کسانی با اسلحه های آمریکایی در میان معترضین رخنه کردند و دست به خشونت زدند هم باید صحبت شود. آنگاه پیچیدگی موضوع و عمق کشتار بی رحمانه معترضین توسط نیروهای دولتی بیشتر عیان می شود.

۱۸ فروردین ۱۴۰۵

لوده صهیونیست و طرفداری ویرانگری

این خایه مال صهیونیست را ببینید! کشور و مردمش دارد زیر آوار بامباران رژیم اسراییل و آمریکا نابود می شود، این کودن یخن کی را می گیرد!! 


عصر ترور

در عصر ترور می زییم. هیچ تروریست حرفه ای تا هنوز مردم و تمدنی را به نابودی کامل تهدیده نکرده است. رییس جمهور آمریکا ایران را تهدیده به نابودی کامل کرده است.

بدتر از همه اینکه هیچ صدای از هیچ کشوری علیه چنین تهدیدهای ناانسانی بلند نمی شود. در چه ظلماتی بسر می بریم؟

جهان در دست یک کودن کارتونی  و احمق قرن گرفتار است. کودنی که دسترسی بی حد و حصری به نیرونی وحشت و ترور دارد. 

۱۵ فروردین ۱۴۰۵

آدم های سنگ دل

امروز در باره سوزاندن مدارک مهاجرین در مرزهای اروپای شرقی تحقیق می کردم به عکس های پیترا لازلو برخوردم. او روزنامه نگار و فیلم بردار بود. وقتی مهاجرین داشتند از مرز هانگری فرار می کردند این خانم شروع کردن به لگد زدن به مردی که بچه‌ای را در آغوش داشت. در پایین می بینید که او کله ملاق روی زمین میفته همزمان کوشش می کند پسرش از بغل زمین نخورد. بعد تصویر دیگری را می بینید که این خانم با لگد به یک دختر جوان ناتوان می زند.

چه حرکت شرافتمندانه‌ ای! 
قضیه او دادگاهی شد، نمیدانم چه شد. فقط یک بار در رسانه ها خواندم که می خواست به ماسکو فرار کند. فرار از جنگ و مهاجر شدن یعنی این. گاهی در مرزها توسط سربازان لگد می خورند و گاهی هم در افراد عادی ما را لگ می زند. این تنها نمونه درد مهاجر بودن و عبور از مرزهای به شدت نظارت شده است. آنهایی در دریای مدیترانه غرق شدند هرگز نشانی از شان باقی نماند.

۱۳ فروردین ۱۴۰۵

ریتوریک برگردان به "عصر حجر"

تهدید و ریتوریک ترامپ به بمباران و برگرداندن ایران به "عصر حجر" برخواسته از ذهن استعماری و امپریالیستی است. این جای شک نیست که ترامپ خود ساخته و پرداخته و ذهن استعماری است. او دنیا را از همین نگاه می بینید، بررسی می کند -- البته شک دارم چنین توان فکری در او باشد. اما چیزی که بسیار بسیار گیچ کننده و تا حدی نامرئی است اینه که ریتوریک برگرداندن ایران به عصر حجر نه از ذهن یک انسان امروزی بلکه از ذهن انسان عصر حجری می آید. به عبارت دیگر، ترامپ، پیت هگست و دستگاه او یک ساختار قرن حجری دارد. در این ساختار همه چیز زیر پاه می شود. هیچ شرف و عزتی در کار نیست. تمام استاندارد های انسانی و اخلاقی زیر پاه می شود. اندک حس نجابتی در کار نیست که هیچ حتی با کمال نهایت بی شرمی از آن با فخر فروشی یاد می کنند. چنین مردمی و در چنین ساختار به هیچ چیز پابند نیستند جز پرکردن جیب شان از طریق دزدی، غارت و قولدوری. پیش چشم مان می بینیم که اخیرا در ونزویلا چه اتفاق اتفاد. در بستر کلانتر، ترامپ و دارو دسته اش بخشی از یک ساختار معیوب و مریض نیولیبرال و نیوکانسروتیسم طماعی است که توسط تایکون ها، بیلیونرها، و پلوتوکرات ها اداره می شوند -- اما با روکش موکراسی. 

بدینصورت، زیاد قابل تعجب نیست که از ترامپ و دم و دستگاه او بشنویم ایران و هر کشوری دیگری را بخواهند به عصر عجری که خود ذهنا در آن قرار دارند برگردانند. این ذهنیت استعمار است. ترامپ آن را علنی اعلام می کند اما بصورت تاریخی اکثر حاکمان آمریکا و در کل غرب چنین ذهنیت به دنیای شرق و خصوصا جهان اسلام داشته اند. ما نمونه اش را در عراق، لیبی، و سوریه دیدیم.

۱۱ فروردین ۱۴۰۵

نفرت از سرزمین خویش

یک بار در تویتر چشمم به یک تویتی خانم ایرانی افتاد که نوشته بود "در مسیر فرودگاه از تاکسی پیاده شدم و یک مشت خاک از کنار خیابان برداشتم و داخل چمدانم گذاشتم تا وقتی در آمریکا برسم هر روز صبح بیدار بشم روش تف کنم."

برای من تا این لحظه تا این حد خشم و نفرت آن خانم ایرانی نسبت به خاک وطنش قابل هضم نیست. نمیدانم چرا آن یک مشت خاک وطن که تنها آخرین پیوند با زادگاه اوست با چنین نفرت و کین همراست.

بعد این را در کنار حرف های آن آشنای ایرانی که از تجاوز آمریکا و اسراییل بر مام میهنش ابایی که ندارد هیچ خوشحال است مقایسه می کنم هنوزم نمیدانم سرچشمه این همه نفرت و کین در کجاست؟

من هیچ هزاره ای را که علارغم تحمل دهه ها ظلم و ستم از جانب غیر هزاره ها ندیده ام که نفرتی علیه مام مینهش ابراز کند.

۳ فروردین ۱۴۰۵

تالبان و پروژه ناتمام نفت با کامپانی آمریکایی و حمایت پاکستان

همانطور که احمد رشید، نویسنده، مستند کرده است، در سال ۱۹۹۵ شرکت نفتی آمریکایی یونوکال مذاکره برای ساخت خطوط لوله نفت و گاز از ترکمنستان، از طریق افغانستان و به بنادر پاکستان در دریای عرب را آغاز کرد. طرح این شرکت مستلزم یک مدیریت واحد در افغانستان بود که عبور امن کالاهای آن را تضمین کند. اندکی پس از تصرف کابل توسط طالبان در سپتامبر ۱۹۹۶، تلگراف گزارش داد که «افراد آگاه در صنعت نفت می‌گویند رویای تأمین خط لوله در سراسر افغانستان دلیل اصلی حمایت پاکستان، متحد سیاسی نزدیک آمریکا، از طالبان و تسلیم شدن آرام آمریکا در فتح افغانستان توسط آنها است». یونوکال برخی از رهبران طالبان را به هوستون دعوت کرد، جایی که از آنها به طور شاهانه پذیرایی شد. این شرکت پیشنهاد داد که به این وحشی‌ها برای هر هزار فوت مکعب گازی که از طریق سرزمینی که فتح کرده بودند، پمپاژ می‌کند، ۱۵ سنت بپردازد.

As the author Ahmed Rashid has documented, in 1995 the US oil company Unocal started negotiating to build oil and gas pipelines from Turkmenistan, through Afghanistan and into Pakistani ports on the Arabian sea. The company's scheme required a single administration in Afghanistan, which would guarantee safe passage for its goods. Soon after the Taliban took Kabul in September 1996, the Telegraph reported that "oil industry insiders say the dream of securing a pipeline across Afghanistan is the main reason why Pakistan, a close political ally of America's, has been so supportive of the Taliban, and why America has quietly acquiesced in its conquest of Afghanistan". Unocal invited some of the leaders of the Taliban to Houston, where they were royally entertained. The company suggested paying these barbarians 15 cents for every thousand cubic feet of gas it pumped through the land they had conquered. 

Source: the guradian 

۲ فروردین ۱۴۰۵

سال دهمزنگ: بیاد آریم گذشته را

۲۸ اسفند ۱۴۰۴

جنگ آمریکا و اسراییل علیه ایران از دیدگاه یک کارتونیست یمنی

کمال شرف، کارتونیست یمنی، کشورهای عربی و خلیج فارس را به خاطر قربانی شدن توسط آمریکا و اسرائیل در مواجهه با ایران اینطوری ترسیم می کند: 

۱۵ اسفند ۱۴۰۴

نشاید که نامت نهند آدمی

پناه ببریم به شیخ اجل، آن روایت گر اخلاق و تجربه ی آدمی. به شیخ سعدی.

تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

خوشی و خوشحالی بر مرگ هیچ انسانی ولو دشمن مان باشد خارج از اخلاق و تجربه بشری است. همانطور که شیخ اجل می فرماید، ای کسی که درد و رنج آدمی برایت اهمیتی ندارد سزاوار نیست که نام آدمی را بر تو بگذارند.

این روزها می بینم بعضی ایرانی های منطقه ام نسبت به حملات آمریکا بر ایران و بمباردمان بی رحمانه اش که منجر به از بین رفتن بیشتر از هزار نفر تا حال شده است جشن رقص و خوشحالی بر پاه می کنند. بر مرگ خامنه ای خوشحالند و جشن می گیرند فارغ از اینکه مرگ او با شهادت 165 کودک مدرسه ی ربط مستقیم دارد و هر آنکسی که نمی تواند بین این دو رابطه بر قرار کنند نشاید که نامش نهند آدمی. شایسه نیست نام آدمی را بر آنها نهاد.

آخر چه بر سر سرزمینی آمده که روزگاری به خردورزی، تدبیر، دانش و فرهنگ شهره بود، اما امروز از دل چنین تاریخی، انسان‌ هایی چنین نابخرد پدید آید؟

پناه می برم بر تو ای شیخ اجل!

۱۲ اسفند ۱۴۰۴

جشن مرگ

در محله ی که من زندگی می کنم یک دکان و نانوایی ایرانی است. گاهی آنجا برای خرید میرم. دیشب ساعت هفت رفتم نان بگیرم، دیدم یک صف طولانی است. روی خودم فشار آوردم در صف منتظر بایستم. لحظه ای نگذشت که خانم های میان سال در صف تلفن های شان را از بکس و جیب های بزرگ شان بیرون کردن و عکس های مردان لنگی دار سفید و سیاه را به همدیگر نشان می دادند. یکی از آن عکس ها را من از دور دیدم، مربوط به محسن اژه ای بود.

خانم میان سال و قد بلندی که دستکاول بزرگ روی شانه راستش داشت  به خانم جلویی اش گفت:"کثافت را نابودش کردن." منظورش علی خامنه ای بود. یکی از آن خانم پاسخ داد "دست شون درک نکنه. یه جوری زدند که انتظارش را نداشتیم."

یک خانم چاق و چله ی نه آنقدر میان سال که موهای پیشانی اش ریخته بود گفت "بابا من هنوزم باورم نمیشه. باید میرفتند از جسد کثیفش دی ان ای می گرفتند. این کثافت ها هزار جور راه برای زنده ماندن بلدن." 

"بابا، ما از سه روز به این سو فقط رقص و شادی می کنیم. اینقدر خوشحالیم که نمیشه تعریف کرد،" این را خانمی قد بلندی که جلوی من ایستاد بود گفت. همه با چهره های بشاش تایید و خوشحالی کردند.

من از خانم پرسیدم "می بخشید، آخرین بار شما چه وقت در ایران بودید؟" البته به انگلیسی پرسیدم. ترسیدم به فارسی بپرسم و نشود یک بار به جان بیفتند. از وقتی شنیدم یک رستوراندار افغانستانی ساکن هامبورگ را که از نصب پرچم شاه طلبان سرباز زده بود و توسط طرفدارا جان به کف رضا پهلوی با چاقو کشته شده بود خیلی خیلی احتیاط می کنم.

قبل از اینکه به سوالم پاسخ بده، خانم از من پرسید، "شما اهل کجایید؟" 

گفتم، اهل اندونیزی.

بعد گفت، دو سال پیش.

پرسیدم، "در اخبار خواندم که ایرانی ها مقیم لاس انجلیز به خاطر مرگ علی خامنه ای جشن و پایکوبی راه انداختند، ولی همزمان 165 کودک در یک مدرسه توسط بمب های آمریکا و اسراییل کشته شده اند. فکر نمی کنید مرگ خامنه ای و آن 165 کودک به هم ربط دارند؟. چه طور می شود این دو مرگ را از همدیگر جدا کرد؟"

با ناراحتی محسوس و برافروختگی علنی آن خانم گفت "آن 165 کودک دختران سربازان سپاه بودند." یکی دیگرش وسط حرف این خانم پرید و گفت " نه بابا، آن مدرسه را خود رژیم بمب باران کرد." 

پرسیدم جایی خواندید، دیدید؟

صفحه پروپاگندایی را نشان داد که بعدا تحقیق کردم توسط هاسبارا (سازمان پروپاگندایی اسرایلی) اداره می شود. 

۲ اسفند ۱۴۰۴

صدقه مردم خو شونوم

این ویدیو و چندین ویدیوی شبیه این را دیدم. احساساتی شدم.
صدقه مردم خو شونوم. صدقه خووارون و بیرارون ازره خو شونوم. 

۱ اسفند ۱۴۰۴

کشته مرده دود و باروت

این روزها بعضی ایرانی ها کشته مرده دود و باروت اند. امروز از یک دوست ایرانی شنیدم که می گفت " میدونی، ما ایرانی ها هر سال منتظر عید بودیم، امسال برای حمله آمریکا لحظه شماری میکنیم." 

حمله با هر چه باشد بد است. حالا یکی خواهد پرسید: مگر حمله آخوندها و نیروهای کشنده شان خوب است؟ جواب منفی است. حمله از هر نگاه و از طرف بد است. به معنی که نباید به اینجا برسد. به این مرحله که آدم ها فقط آرزوی حمله کنند.

بارها شنیدیم، زندانیانی تحت شکنجه آرزو می کردند ای کاش شکنجه گران با یک تیر خلاص رشته شکنجه را از آنها بگسلند. شما همین وضعیت را قیاس کنید. یعنی مردم ایران واقعا در این مرحله رسیده اند؟

من به خودم اجازه نمی دهم در این مورد قضاوت کنم چون آن تجربه ای را که مردم در ایران تحت حاکمیت زور و چماق دارند ندارم و درک من هم کوتاهی می کند. سوال اینجاست که آیا با یک حمله وضعیت آنها خوب تر خواهد شد؟ 

حالا همین وضعیت را با افغانستان مقایسه کنید. ممکن است بپرسید، آیا آرزو می کنم حمله ی بر رژیم خونخوار تالبان صورت بگیرد؟ میگم بلی. 

خوب در مورد ایران چه؟ جواب ندارم.

دشمنان: شعری از پابلو نرودا

اینجا تفنگ‌ هایشان را پر از باروت آوردند
و فرمان نابودی بیرحمانه دادند،
اینجا، مردمی را یافتند که آواز می‌خواندند، مردمی که
با نیاز و عشق دوباره متحد شده بودند،

و دخترک لاغر با پرچمش بر زمین افتاد،
و پسری که زمانی لبخند می‌ زد، زخمی به پهلو غلتید
و شهر مات‌ زده تماشا کرد که مردگان
با خشم و درد فرود می‌آیند.

سپس، آن‌ جا
آن‌ جا که مردگان، به قتل‌ رسیده، بر زمین افتادند،
پرچم‌ هایشان را فرود آوردند و به خون آغشته کردند
تا بار دیگر در برابر قاتلانشان برافرازندشان.

برای این مردگان ما، مجازات می‌خواهم.
برای آن‌ ها که در کشور ما خون ریختند،
مجازات می‌خواهم.
برای جلادی که مرگ را به سویمان گسیل داشت،
مجازات می‌خواهم.
برای آن‌ ها که از کشتار ما بهره‌ مند شدند،
مجازات می‌خواهم.
برای او که فرمانی داد که عذاب ما را رقم زد،
مجازات می‌خواهم.
برای آن‌ ها که از این جنایت دفاع کردند،
مجازات می‌خواهم.

نمی‌خواهم دست‌ هایشان را - آغشته به خون خودمان -
به سوی ما دراز کنند: می‌ خواهم مجازات شوند.
نمی‌ خواهمشان به عنوان سفیر،
یا آسوده در خانه‌ هایشان زندگی کنند:
می‌ خواهم محاکمه‌ شان را ببینم
در همین میدان، در همین مکان.

مجازات می‌خواهم.

نوت: این ترجمه از من نیست. از انترنت گرفتم

۲۶ بهمن ۱۴۰۴

قضاوت های متکبرانه

امروزدر هشت صبح مطلبی دیدم که کاملا از دید برادر کلان و متکبرانه نوشته شده است. لب کلام این مطلب اینه که هزاره ها از دردهای که بر جسم و روان شان رفته بی اندازه شکایت می کنند. بهتر است نکنند و دردهای شان را نادیده بگیرند. با نگاه از بالا به پایین، به جایی اینکه بیاید از مجرمان جنگی شورای نظار، جمعیت و اتحاد اسلام و آن جمله سادات درباری بخواهد که به جرم شان اعتراف بکنند و از قربانیان معذرت بخواهند، می آید از جایگاه برادر کلان توصیه ارایه می کند که بهتر است بیشتر از این درد خود صحبت نکنید که خوش مان نمی آید. نگاه از جایگاه حمایت از مجرمین همینه. آدم ها عجیب جرئت می کنند که چنین مزخرفات را بنویسند و نشرش کنند.

۲۳ بهمن ۱۴۰۴

احمدشاه مسعود و قتل عام افشار

 

از کتاب محمد نبی عظیمی

۲۲ بهمن ۱۴۰۴

افشار زخم مزمن تاریخ

افشار زخم مزمن تاریخ هزاره است. خیلی ها-- غیرهزاره ها-- از ما انتظار دارند که این درد را فراموش کنیم. چطور ممکن است از زخمی که در روان جمعی ما هنوز تازه است و تاثیر مستقیم بر جسم و جان ما دارد آنرا فراموش کنیم؟ 

افشار یک واقعه ی ساده نیست، یک فاجعه بشری است که تحت حمایت دولت ربانی و مسعود اتفاق افتاد. به همین خاطر افشار را نباید یک حادثهء ساده  تلقی کرد. در این روز زخم عمیقی بر جسم و روح مردم هزاره وارد شده است. 

چیزی که این روزها نگران کننده است این است که ما فقط هر سال یک بار از این فاجعه یاد می کنیم. آنهم در حد حرف. امیدوارم روزی کسی و کسانی از جامعه هزاره یک آرشیو تاریخ شفایی از قتل عام افشار تهیه کنند تا نسل های بعدی هزاره ها از تاریخ و از این زخم آگاهی حاصل کنند.

۲۱ بهمن ۱۴۰۴

خو بیه چیزی که خیر باشه

وب سایت های خبری می خوانم از جمله اطلاعات روز. می بینم برخی مطالب قشنگ کنار هم چیده شده اند. رد پای هوش مصنوعی را می بینم. ناگهان حس ملالت به من دست میده. با خود میگم ادامه بدهم یا ندهم. خیلی وقت ها ادامه نمی دهم. استفاده از هوش مصنوعی شاید کار بدی نباشد اما متن را به طرف یکنواختی و غیرطبیعی سوق می دهد. من از آن اشتباهات املایی و تراکم جملات بدون کدام تسلسل منطقی خوشم می آید چون خودم بارها این اشتباه ها را مرتکب می شوم. 

با آمدن هوش مصنوعی مثل اینکه هوش ما انسان ها هم کمتر و کمتر می شود. حالا نگرانی جدی این است که این بی هوشی ما را به یک وضعیت خطرناک و جبران ناپذیری سوق ندهد. تحقیقات نشان داده است که ابزارهای هوش مصنوعی تا 60 درصد اطلاعات اشتباه ارایه می دهد. 

به قول هزاره ها که خو بیه چیزی که خیر باشه.

۲۰ بهمن ۱۴۰۴

آزادی از برزخ "یخ"

 حسن (نام مستعار) پنج ماه پیش برای حاضری به سازمان "یخ" رفته بود -- منظور سازمان امنیتی آیس است. این حاضری یک چیز عادی بود. قبلا هم انجام داده بود. فکر میکنم ماه یک بار باید حاضری می داد. این بار برش گفته بود که خوب تو در لیست "اخراج سریع" قرار داری. باید بری پیش یخ.

افراد یخ او را می گیرند و می اندازند داخل موتر ون. چند ساعت بعد سر از مرز مکسیکو می کشد. آنجا یک زندان بزرگ با واحدهای مختلف و بخش های مختلف هزاران زندانی منتظر اخراجند.

حسن 5 ماه در زندان یخ گزرانید. خوشبختانه او وکیل داشت که پرونده پناهندگی اش را پیش می برد. او سرانجام پناهندگی اش در زندان قبول و بعد آزاد شد.

چند شب پیش رفته بودم دیدنش. مثل اینکه در آسمان ها بود. خوشحال بود بیش از حد.

حسن هزاره است. مثل خیلی های دیگر از مرز آمده بود. اگر کسی را میشناسید که در زندان یخ رفته اند و نیاز به یک سری اسناد و مدارک نیاز دارند لطفا با من در تماس شوید.

۱۳ بهمن ۱۴۰۴

سیماسمر! ای دریغا درک و فهم!

صدقه درک و فهم بسیط و عمیق این خووار شونوم. نکته های ریزی را متوجه شده است. از جمله نارسیسیسم (خودشیفتگی) در سیماسمر. کاش سیما یک دهم درک این خووار را داشتی.

۱۲ بهمن ۱۴۰۴

فایل های اپستین و فروریختن بنیادهای اخلاقی

امروز با اسد صحبت می کردیم. روی این بحث می کردیم که با منتشر کردن فایل های بیشتر اپستین مجرم جنسی، ما متوجه می شویم که اپستین، این مجرم جنسی با معروف ترین آدم ها ارتباط داشته استد. مثلا از آدم های قدرتمند و سرمایه دار و سیاستمداری مانند بیل گیتس و ایلان ماسک و بیل کلینتون و ترامپ و شاهزاده اندرو تا معروف ترین استادان دانشگاه مثل ام آی تی، هاروارد و ایل همه رفیق و همدم این مجرم بودند. ظاهرا بعضی از این آدم ها در جرم تجاوز به دختران خردسال شریک بوده اند اما حالا انکار می کنند.

این افشاگری ها یک چیزی را برملا می کند: نهادها دولتی که قرار بود از سوء استفاده جلوگیری کنند بالعکس از آنها حمایت کرده اند. این افشاگری ها یک چیز دیگری را هم برملا می کند: فروریختن بنیادهای اخلاقی و اعتماد اجتماعی.

بهرحال، فکر می کنم زمان آن رسیده که اخلاق و بنیادهای اخلاقی را بازتعریف کنیم. اخلاق برای توده مردم و اخلاق برای قدرتمندان، سرمایه داران و سیلیبریتی ها. آنطور ما درک بهتری از مراودات اجتماعی داشته باشیم. حداقل برای مان واضح خواهد بود که همانطور که جوامع براساس قدرت، سرمایه، تحصیلات و شغل به دسته بندی های طبقاتی تقسیم و تعریف می شوند و قشربندی اجتماعی ایجاد می کند اخلاق هم باید برهمین اساس تعریف شود. حداقل حساب ما روشن خواهد بود.

۱۰ بهمن ۱۴۰۴

سیماسمر و حرف های غیرقابل دفاع او

یک نوشته در اطلاعات روز خواندم. خیلی منسجم و مستدل همراه با یک سری زیرعنوان های نغز --به گفته تاجیکی ها-- که فکر می کنم حضرت هوش مصنوع هم در کار بوده است که بماند.

چیزی که توجهم را جلب کرد زبان خشمی بود که سراسر و خصوصا در پایان نوشته آمده بود. عکس العمل در برابر سخنان دختر خورشید را باید طبیعی دانست. جامعه هزاره یک جامعه بیدار و نقاد است ورنه می شدیم پشتون و تاجیک و ازبیک. شما دیده اید چند تا روشنفکر پشتون اعمال تالبان را نقد کرده اند؟ بروید وب سایت های شان را ببنید. پر است از پروپاگند. بروید ویکی پدیای پشتو را ببینید. ولع آدم می آید. نه منبعی و نه نقدی. سراسر پروپاگندا و دروغ. کسی هم نیست که ویرایش و کنترول داشته باشد. این را در بستر کلان بگیرید. جامعه روشنفکری پشتون در چه وضعیتی است.

خوب هزاره ها فرق می کند. عکس العمل در برابر سخنان سیماسمر اگر تندتر از این نباشد کندتر نباید باشد. یک عمر جوانان هزاره در پایتخت های جهان تظاهرات کردند، لابی کردند تا درد و رنج آنها رویت بگیرد و یک روایت ثابت پیدا کند. ادارات کوچک در سطح شهر و شهرداری و محل در بعضی کشورها نسل کشی هزاره ها را به رسمیت شناخته اند. 

توقع می رود که دختر خورشید اگر نسل کشی هزاره ها را به زبان نمی آرد یا از روی کراهت یا از روی لجاجت و یا از روی جهالت حداقل خاموش بنشیند و در پی تضعیف آن نباشد. درد مردم را تازه نکند. 

کارنامه درخشان او را نباید فراموش کنیم.میدانیم که صدها مکتب و کلینیک ساخته است. آنها همه با کمک های خارجی بوده اند. 

کارنامه دوران جمهوریت او را ببینیم. سیماسمر در بیشتر از یک دهه ریاست کمسیوین حقوق بشر را در دست داشت. فرصت داشت که نسل کشی هزاره ها را مستند می کرد. کرده است؟. اگر این کار را کرده است، نتیجه اش کجاست؟ شنیدیم که گفته است دولت/کرزی نگذاشت گزارش بیرون داده شود. الان که نه دولتی است و ترسی متوجه جناب عالی است. چرا نشرش نمیکند؟ نشود این ادعا هم شبیه ادعای تاریخ 5 هزاره ساله باشد.

مهمتر از همه سوال اینه: آرشیف کمیسیون کجاست؟ آرشیف آن مستندسازی در کجاست؟

شهرزاد اکبر دو سال در راس آن اداره بود. حالا یک نهاد فعال حقوق بشری را در دیاسپورا اداره می کند. پروژه می گیرد و برای زنان کار میکند.

خوب، دختر خورشید! تو که در راس یک نهاد بودی، در طی 16 سال یا بیشتر از آن، با روسای کشورهای جهان سلام علیک داشتی، با استفاده از روابط ات، چرا تا حال نتوانستی و نخواستی یک نهاد حقوق بشری در دیاسپورا ایجاد کنی؟ میدانی که در دنیای غرب، سرمایه همان روابط ماست. تو را ما به اضافه آن روابط/سرمایه اجتماعی ات قبول داریم. الان به آن روابط نیاز داریم. کجاست آن همه کار و شبکه سازی؟ این رابطه ها برای ما سرمایه است. کجاست این سرمایه ها؟ یا اشتباه می کنیم. توقع مان بیجاست؟

از حقوق بشر طوطی وار صحبت کردن حالا عادت شده است. اصلا درکی از اساسات حقوق بشری داری؟ این حقوق هزاره بخشی از حقوق بشر نیست؟

کسی که فقط دو سال در آن سازمان مشغول بود که حالا بودجه میگیره و همان کارهای را می کند که ممکن بود در کابل انجام بده. تو چه کار میکنی این روزها؟ مهمانی خوری؟ ریشخند کردی، بابا!

خوب مکتب ساختی و شفاخانه ساختی. ساختمان را پولش دیگران بدهند همه بالا می آورند. نیمی از جمعیت جوانان هزاره در دایکندی و بامیان زیر سایه درختان یا در گرمای سوزان درس خواندند. الان مردان و زنان دایکندی کوه ها را می کنند تا برای خود شان سرک جور کنند. در سراسر هزاره جات مردم بند آب می سازند و ساختمان های مکاتب را اعمار می کنند. همه با کمک های مردمی. جناب عالی در کجایی این جنبش خودجوش با کمک های خودی/ مردمی قرار داری؟

سیماسمر و کارهایش باید نقد شود اما همزمان از کارهای درخشان او یاد کنیم و ازش قدر کنیم. در ضمن این نکته را هم به او برسانیم که تضعیف تلاش های جوان هزاره در دیاسپورا نسبت به شناسایی نسل کشی هزاره ها یک امر وقیح و وحشتناک و غیری انسانی است که جز کمک به انکار و تداوم رنج هزاره ها چیز دیگری در پی ندارد. این باید خاتمه بیابد.

۷ بهمن ۱۴۰۴

سیما سمر و شکاف های نسلی هزاره

واکنش ها نسبت به مصاحبه سیماسمر را می خواندم. بعضی ها خیلی حساسیت نشان داده اند. سوالی در ذهنم رسید. آیا فکر می کنید این عکس العمل ها در برابر سخنان سیماسمر منعکس دهنده شکاف های نسلی هزاره هاست یا ربط به درک و فهم متناقض ما از رخدادهای معاصر است؟

۵ بهمن ۱۴۰۴

مصاحبه ی احدی

مصاحبه ی احدی را دیدم. کاش سوال ها منظم و ساختارمند تر همراه با یک سری اطلاعات دقیق تاریخی و درک سیاسی مطرح می شد. من احدی را از نزدیک می شناسم. با او دیدار کردم. بر عکس خیلی از آدم های کلان افغانستان، او را مرد شریفی یافتم. منظورم از شریف بودنش اینه که صادق و خوشکلام است. در مصاحبه اش با آن خبرنگار هم صادق بود. یادم است من شخصا در باره مقاله ی که در سال 1995 نوشته بود ازش پرسیده بودم. دقیقا همان چیزی را گفت که من ازش شنیده بودم.

احدی دیدگاه و نظریاتش در مورد ناسیونالیزم افغانی را صادقانه و بدون اینکه اندک شک و تردید در نیت و انگیزه اش راه بده را بیان کرد و تعجب هم نکردم. گفت بیشتر از 3 دهه است که نظر من تغییر نکرده است. نباید هم تعجب کرد ورنه باید به فهم و درک سیاسی و تاریخی مان نسبت به افغانستان و گروه قوم حاکم شک کنیم.

۴ بهمن ۱۴۰۴

مصاحبه با سیماسمر

گفتگو با دختر خورشید

زهرا: من سردردم.
سیما سمر: غصه نخور. خیلی های دیگر سردرد است. ما باید فراموش نکنیم در همین لحظه میلیون ها نفر سردرد است
زهرا: من درد سرم فرق دارد. تنها فیزیکی نیست. روحی و روانی است. من که سردردم یک عالم رنج را دیگران بر من تحمیل کرده. هر روز لت و کوب می شوم. به خاطر که من زنم. به خاطر که من فرق دارم از دیگران.
سیماسمر: اصلا موافق نیستم. همین لحظه خیلی های دیگر در کشور هستند که همین مشکل تو را دارند.
زهرا: خوب هزاره ام. مشکل من چند برابر است. 
سیماسمر: تنها هزاره نیست که از سردردی رنج می برد. پشتون ها و تاجیک ها همه سردردند.
زهرا: خوب مرا به خاطر هزاره بودنم به این روز رساندند.
سیماسمر: خوب دخترای لغمان و پکتیا را ببینید. آنها هم مشکل دارند.

سیما سمر داستان زندگی خودش شنیدنی است و دیگر هیچ. در این سن و سال فقط صدای خود را می شنود. او را همانطور که هست باید پذیرفت. آغی جو را باید دستش بوسید و ازش نپرسید که وضعیت هزاره ها تحلیل کند ورنه تحلیل او همیشه مریخی است.

۳ بهمن ۱۴۰۴

دنیای نمرودی

حاکمان امروز مثل نمرود می مانند -- شخصیت افسانه ی عهد عتیق. نمرود آنقدر بی رحم و جبار بود که جز خدا کسی دیگری را توانمندتر از خود نمی دید. سرانجام در برابر خدا قدعلم کرد. با زور فرمان می راند و قلمرو حکومتش همیشه دچار خشونت و اندو بود -- در اصطلاح عامیانه هزارگی برش می گن گودرگو بود. 

سرانجام توسط یک پشه کشته شد. پشه از سوراخ بینی اش داخل و وارد مغزش شده و از پاه درآوردش.

حاکمان امروز، از افغانستان تحت حاکمیت پشتون بگیر تا راستگرایان افراطی سفید در اروپا و آمریکا همه خاصیت نمرودی دارند. خودخواهند، ظالمند و بی رحمند، تشنه قدرت و زراندوزی اند، نارسیسست اند، به غیر از خودشان و خانواده شان کسی دیگری را نمی بینند. می خواهند دنیا را فتح کنند. همزمان کودن اند. درک اندکی از زمان و مکان و ماحول خود دارند. درک اندکی از فرهنگ و اجتماع دارند. درک اندکی از تاریخ دارند. همزمان ترسواند. همانقدر که بی رحم و ظالمند همانقدر بزدل و ترسو هستند. فقط زور شان به ضعیفان می رسند. به گردن کلفت های آنقدر کوتل اصلا نمی تواند نگاه بکنند. سرچشمه این ترس کودنی و نادانی همرا با یک سری خاصیت های دیگر است -- مثل نارسیسیسم.

۳۰ دی ۱۴۰۴

آموزش زیر زمینی

بعد از روی کار آمدن/آوردن رژیم تالبان درهای مکاتب بالای کلاس شش بر دختران بسته شدند. گروه متحجر فکر می کنند که آموزش فقط در چاردیواری ساختمان ها صورت می گیرد غافل از اینکه راه ها پرشماری برای آموزش وجود دارد. ضرب المثل معروفی است که میگن آفتاب به دو انگشت پت نمی شود. چطور می شود جلوی نور را گرفت؟ آنهم در قرن بیست و یکم توسط یک گروه که تازه از کوه ها و غارها پایین شده اند؟

امروز مصاحبه حضرت وهریز را با رادیوی CBC کانادا شنیدم. به آینده امیدوار شدم. کارهای که او از طریق مکتب دریچه انجام میدهد اصلا قابل توصیف نیست. دریچه فعلا حدود شش هزاره شاگرد و ۱۷۵ معلم دارد. هر کدام از معلمین یک کلاس را اداره می کند. یعنی کلا ۱۷۵ کلاس را مدیریت می کنند.

مصاحبه وهریز اینجا بشنوید.

۲۹ دی ۱۴۰۴

خشونت به خانه برمیگردد

این شیوه‌ ی از خشونت در اینجا، در آمریکا، تولید و در عراق و افغانستان مورد استفاده قرار گرفت. حالا خشونت به جایی برمیگردد که از آنجا تولید و تکثیر شده بود. خلاصه کلام، خشونت به خانه برمیگردد.

۲۸ دی ۱۴۰۴

پخش دروغ

بعضی از کانال ها خاصتا برای پخش دروغ و پروپاگنداست. البته اکثر کانال های خبری این طوری اند ولی کانال تلویزیون ایران انترنشنل چند قدم جلوتر است. آنقدر موفق به پخش و نشر دروغ است که رضا پهلوی آنرا یکی از رسانه های معتبر خوانده و برای طرفدارانش پیشنهاد کرده است.

اخیرا، یک مصاحبهء کوتاهی دیدم. خانمی با یک مرد ساکن واشنگتن دی سی مصاحبه می کند که مرده ادعا می کند که ایران در طی آشوب های اخیر از گروه های نیابتی استفاده کرده است. خصوصا از گروه های حشد شعبی، فاطمیون و زینبیون. ممکن است ایران از اینها استفاده کرده باشد اما هیچ سند و مدرکی وجود ندارد. مرد ایرانی ادعا می کند ایرانی ها خود شان خود شان را این طوری نمی کشند. آنها که کشته شده اند توسط نیروهای بیرونی بودند که رحمی بر ایرانی ها نکرده اند. 

جالب است هنوز هم ایرانی های هستند که باور دارند خشونت فقط مال همسایه هاست. ببینیم ایرانی ها مدرن و مدنی و پیشرفته کشور شان را به کجا خواهند برد. علاوه بر غرور و اعتماد بنفس به بهتر ترسیم کردن خون ایرانی، دروغ های است که ایران انترنشنل بدون مسئولیت به خورد مردم می دهد.

۲۶ دی ۱۴۰۴

خشونت به خانه برمیگردد

۲۵ دی ۱۴۰۴

پایان یک اعتراض و سرکوب وحشتناک

بنظر می رسد هیچ کمکی از سوی آمریکا و بقیه در راه نخواهد بود. معترضانی که در خیابان ها رفته اند شاید درک کرده اند که برگشت به خانه به این معنی خواهد بود که سایه مرگ و زندان آنها را رها نخواهد کرد.

امروز صبح نیویورک تایمز گزارش داده که رهبران کشورهای عرب حوزه خلیج فارس و اسراییل از ترامپ خواسته اند که فعلا به ایران حمله نکنند. دلیل هم ترس از تهدید ایران بوده که اگر آمریکا حمله کند ایران مواضع آمریکا را منطقه هدف قرار خواهند.

این یعنی شکست برای معترضین و پیروزی برای رژیم.

چیزی که نگران کننده است فردای اعتراضات است. سایه سنگین نظارت و بازداشت افرادی که در خیابان ها دست به اعتراض زده اند. خیلی سخت است آدم تصور انقلابی را بکند که آن را آمریکا و اسراییل از راه دور با زور رهبری و به  سرانجام برساند.

۲۲ دی ۱۴۰۴

در سایه امپریالیسم

آشوبی که در ایران برپا شده است در نتیجه سال ها تلاش امپریالیسم است. خوب، شروع کنیم از گرانی. علت اساسی این گرانی چیه؟ تحریم ها. از اینجا شروع کنید تا برسید به بی ارزش شدن ارز ایران.

مستقل که چه، شما هیچ کشور قدرتمندی نمی توانید باشید. امپریالیسم آمریکا می خواهد سهمی داشته باشد. در منابع و ذخایر و سیاست ها. همه چیز. ممکن نیست. شما الان ببنید چه وضعیتی را در جنوب آمریکایی لاتین آورده اند. دیروز کوبا را تهدید کرد.

۱۵ دی ۱۴۰۴

قلدر ترسو

یک قلدر ترسو را در قریه و محله تان تصور کنید. حتما یک بار در زندگی تان با چنین آدم ها روبرو شده اید. قلدری را تصور کنید که زور دارد بی حد و حصر اما بی عقل. او فقط از زور قلدری خود زنده است. از همین طریق آب و نان پیدا می کند. نان و آبش بیشتر از حد نیاز برآورده است اما می خواهد بقابد، بزند و بشکند. حریص و طماع است. تنها چیزی که دارد زور است اما فقط می داند با کی ها زور بگوید، کی ها را لگدمال کند. قلدر ترسو است. در کوچه های پاین چنین کاری را نمی تواند. اگر سر به کوچه های دیگر بزند تباه می شود. قلدر بی حد ترسو است.

این آمریکاست. قلدر ترسو که فقط به کشورهای فقیر اما سرشار از منابع زورش می رسد. دست به آدم ربایی می زند. رهبرش را با زور می رباید و با طیاره به کشورش می برد و به زندان می اندازد. آمریکا قلدر ترسو است. با هیچ کشور قدرتمندی دیگری چنین کاری نمی تواند. در جنگ تعرفه ها با چین دیدم.

contact

نام

ایمیل *

پیام *