۱۱ فروردین ۱۴۰۵

نفرت از سرزمین خویش

یک بار در تویتر چشمم به یک تویتی خانم ایرانی افتاد که نوشته بود "در مسیر فرودگاه از تاکسی پیاده شدم و یک مشت خاک از کنار خیابان برداشتم و داخل چمدانم گذاشتم تا وقتی در آمریکا برسم هر روز صبح بیدار بشم روش تف کنم."

برای من تا این لحظه تا این حد خشم و نفرت آن خانم ایرانی نسبت به خاک وطنش قابل هضم نیست. نمیدانم چرا آن یک مشت خاک وطن که تنها آخرین پیوند با زادگاه اوست با چنین نفرت و کین همراست.

بعد این را در کنار حرف های آن آشنای ایرانی که از تجاوز آمریکا و اسراییل بر مام میهنش ابایی که ندارد هیچ خوشحال است مقایسه می کنم هنوزم نمیدانم سرچشمه این همه نفرت و کین در کجاست؟

من هیچ هزاره ای را که علارغم تحمل دهه ها ظلم و ستم از جانب غیر هزاره ها ندیده ام که نفرتی علیه مام مینهش ابراز کند.

۳ فروردین ۱۴۰۵

تالبان و پروژه ناتمام نفت با کامپانی آمریکایی و حمایت پاکستان

همانطور که احمد رشید، نویسنده، مستند کرده است، در سال ۱۹۹۵ شرکت نفتی آمریکایی یونوکال مذاکره برای ساخت خطوط لوله نفت و گاز از ترکمنستان، از طریق افغانستان و به بنادر پاکستان در دریای عرب را آغاز کرد. طرح این شرکت مستلزم یک مدیریت واحد در افغانستان بود که عبور امن کالاهای آن را تضمین کند. اندکی پس از تصرف کابل توسط طالبان در سپتامبر ۱۹۹۶، تلگراف گزارش داد که «افراد آگاه در صنعت نفت می‌گویند رویای تأمین خط لوله در سراسر افغانستان دلیل اصلی حمایت پاکستان، متحد سیاسی نزدیک آمریکا، از طالبان و تسلیم شدن آرام آمریکا در فتح افغانستان توسط آنها است». یونوکال برخی از رهبران طالبان را به هوستون دعوت کرد، جایی که از آنها به طور شاهانه پذیرایی شد. این شرکت پیشنهاد داد که به این وحشی‌ها برای هر هزار فوت مکعب گازی که از طریق سرزمینی که فتح کرده بودند، پمپاژ می‌کند، ۱۵ سنت بپردازد.

As the author Ahmed Rashid has documented, in 1995 the US oil company Unocal started negotiating to build oil and gas pipelines from Turkmenistan, through Afghanistan and into Pakistani ports on the Arabian sea. The company's scheme required a single administration in Afghanistan, which would guarantee safe passage for its goods. Soon after the Taliban took Kabul in September 1996, the Telegraph reported that "oil industry insiders say the dream of securing a pipeline across Afghanistan is the main reason why Pakistan, a close political ally of America's, has been so supportive of the Taliban, and why America has quietly acquiesced in its conquest of Afghanistan". Unocal invited some of the leaders of the Taliban to Houston, where they were royally entertained. The company suggested paying these barbarians 15 cents for every thousand cubic feet of gas it pumped through the land they had conquered. 

Source: the guradian 

۲ فروردین ۱۴۰۵

سال دهمزنگ: بیاد آریم گذشته را

۲۸ اسفند ۱۴۰۴

جنگ آمریکا و اسراییل علیه ایران از دیدگاه یک کارتونیست یمنی

کمال شرف، کارتونیست یمنی، کشورهای عربی و خلیج فارس را به خاطر قربانی شدن توسط آمریکا و اسرائیل در مواجهه با ایران اینطوری ترسیم می کند: 

۱۵ اسفند ۱۴۰۴

نشاید که نامت نهند آدمی

پناه ببریم به شیخ اجل، آن روایت گر اخلاق و تجربه ی آدمی. به شیخ سعدی.

تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

خوشی و خوشحالی بر مرگ هیچ انسانی ولو دشمن مان باشد خارج از اخلاق و تجربه بشری است. همانطور که شیخ اجل می فرماید، ای کسی که درد و رنج آدمی برایت اهمیتی ندارد سزاوار نیست که نام آدمی را بر تو بگذارند.

این روزها می بینم بعضی ایرانی های منطقه ام نسبت به حملات آمریکا بر ایران و بمباردمان بی رحمانه اش که منجر به از بین رفتن بیشتر از هزار نفر تا حال شده است جشن رقص و خوشحالی بر پاه می کنند. بر مرگ خامنه ای خوشحالند و جشن می گیرند فارغ از اینکه مرگ او با شهادت 165 کودک مدرسه ی ربط مستقیم دارد و هر آنکسی که نمی تواند بین این دو رابطه بر قرار کنند نشاید که نامش نهند آدمی. شایسه نیست نام آدمی را بر آنها نهاد.

آخر چه بر سر سرزمینی آمده که روزگاری به خردورزی، تدبیر، دانش و فرهنگ شهره بود، اما امروز از دل چنین تاریخی، انسان‌ هایی چنین نابخرد پدید آید؟

پناه می برم بر تو ای شیخ اجل!

۱۲ اسفند ۱۴۰۴

جشن مرگ

در محله ی که من زندگی می کنم یک دکان و نانوایی ایرانی است. گاهی آنجا برای خرید میرم. دیشب ساعت هفت رفتم نان بگیرم، دیدم یک صف طولانی است. روی خودم فشار آوردم در صف منتظر بایستم. لحظه ای نگذشت که خانم های میان سال در صف تلفن های شان را از بکس و جیب های بزرگ شان بیرون کردن و عکس های مردان لنگی دار سفید و سیاه را به همدیگر نشان می دادند. یکی از آن عکس ها را من از دور دیدم، مربوط به محسن اژه ای بود.

خانم میان سال و قد بلندی که دستکاول بزرگ روی شانه راستش داشت  به خانم جلویی اش گفت:"کثافت را نابودش کردن." منظورش علی خامنه ای بود. یکی از آن خانم پاسخ داد "دست شون درک نکنه. یه جوری زدند که انتظارش را نداشتیم."

یک خانم چاق و چله ی نه آنقدر میان سال که موهای پیشانی اش ریخته بود گفت "بابا من هنوزم باورم نمیشه. باید میرفتند از جسد کثیفش دی ان ای می گرفتند. این کثافت ها هزار جور راه برای زنده ماندن بلدن." 

"بابا، ما از سه روز به این سو فقط رقص و شادی می کنیم. اینقدر خوشحالیم که نمیشه تعریف کرد،" این را خانمی قد بلندی که جلوی من ایستاد بود گفت. همه با چهره های بشاش تایید و خوشحالی کردند.

من از خانم پرسیدم "می بخشید، آخرین بار شما چه وقت در ایران بودید؟" البته به انگلیسی پرسیدم. ترسیدم به فارسی بپرسم و نشود یک بار به جان بیفتند. از وقتی شنیدم یک رستوراندار افغانستانی ساکن هامبورگ را که از نصب پرچم شاه طلبان سرباز زده بود و توسط طرفدارا جان به کف رضا پهلوی با چاقو کشته شده بود خیلی خیلی احتیاط می کنم.

قبل از اینکه به سوالم پاسخ بده، خانم از من پرسید، "شما اهل کجایید؟" 

گفتم، اهل اندونیزی.

بعد گفت، دو سال پیش.

پرسیدم، "در اخبار خواندم که ایرانی ها مقیم لاس انجلیز به خاطر مرگ علی خامنه ای جشن و پایکوبی راه انداختند، ولی همزمان 165 کودک در یک مدرسه توسط بمب های آمریکا و اسراییل کشته شده اند. فکر نمی کنید مرگ خامنه ای و آن 165 کودک به هم ربط دارند؟. چه طور می شود این دو مرگ را از همدیگر جدا کرد؟"

با ناراحتی محسوس و برافروختگی علنی آن خانم گفت "آن 165 کودک دختران سربازان سپاه بودند." یکی دیگرش وسط حرف این خانم پرید و گفت " نه بابا، آن مدرسه را خود رژیم بمب باران کرد." 

پرسیدم جایی خواندید، دیدید؟

صفحه پروپاگندایی را نشان داد که بعدا تحقیق کردم توسط هاسبارا (سازمان پروپاگندایی اسرایلی) اداره می شود. 

contact

نام

ایمیل *

پیام *