‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها

۴ مرداد ۱۴۰۵

یک برنامه دولتی با نیت شوم

طبق خبری در واشنگتن پست، دفتر اسکان مجدد پناهندگان  تحت اداره ترامپ با یک نیت بد نظرسنجی را قرار است راه بیاندازند که از طریق آن می خواهند اطلاعات مهاجرینی را جمع کنند که "ممکن است تحت شرایط آسیب پذیری قرار دارند." این نظرسنجی فقط برای افغانستانی های طرح شده است که در طی ۵ سال گذشته به آمریکا آمده اند.

جالب اینجاست که این برنامه فقط برای 800 نفر طراحی شده است؟ چرا آن تعداد؟ خوب معلوم نیست. این رقم شاید پوشش برای یک نیت شومی باشد که می خواهند که در این رقم بسنده نکنند بیشتر از آن رقم نظرسنجی انجام بدهند و اطلاعات بییشتری جمع کنند.

بنابر واشنگتن پوست سوالهای که قرار است از شرکت کنندگان پرسیده شوند شامل اطلاعات دقیق اعضای خانواده، شغل و زبان های مورد استفاده و وضعیت مهاجرت آنها جمع آوری می شود. یکی از این سوال ها ربط به درجه ادغام به جامعه ای آمریکاست. این سوال از کسانی پرسیده می شود که ۵ سال پیش آمریکا آمده اند.

واشنگتن پست می نویست: "دفتر اسکان مجدد پناهندگان [و یا همان ORR] که بخشی از وزارت بهداشت و خدمات انسانی است، به درخواست اظهار نظر پاسخی نداد و وزارت امنیت داخلی ایالات متحده نیز در این مورد اظهار نظری نکرد."

ریس افغان ایوک شان وندایور گفته است که ممکن است اطلاعات جمع آوری شده برای اخراج افغانستانی ها استفاده شود.

حالا که در این وضعیت قرار داریم، بهترین راه مقابله با آن اینه که زنگ های با شماره های ناشناس (آنهای که ثبت نیستند) را جواب ندهیم. 

۳۰ تیر ۱۴۰۵

یک عکس و خاطره از سال های دور

این عکس را نمیدانم از کدام سال است. از صفحه کامران میرهزار گرفتم. طرف راستم، آن مرد سفید مارتین نام دارد اهل آلمان. آن آخری ملک شفیعی است. 

اگر اشتباه نکنم این دفتر نهاد حمایت ژورنالیسم و آزادی بیان بود که مقرش نیویورک بود. مثل خیلی چیزهای دیگر، این هم در پکج حضور امپراطور در افغانستان قرار داشت.

آن زمان که من جوان بودم و یک کمی نه بلکه زیاد دیوانه، دست به هر کاری می زدم. از جمله کارهای که کردم وبلاگ نویسی، کارهای ژورنالیسم، و فوتوژورنالیسم بود. به این زمینه ها همینطوری وارد شدم اما کار اصلی و حرفه ای که از طریق آن نان می خوردم کامپیوتر بود.

آن زمان که خیلی ها از کامپیوتر (منظورم واقعا همه چیزی کامپیوتر است) خیلی سر درنمی آوردند، در نبود آدم های باسواد و کامپیوتردان من و امثال من همه چیزدان بودیم. مثلا من در باره لینوکس با نام مستعار وبلاگ نویسی می کردم. 

بهرحال، این عکس یادگار بماند از آن زمان.

۲۴ تیر ۱۴۰۵

سرنوشت انسان و بیابان

چند تا تصویر از دشت های مرتع و سبزه زاری کشورش، را نشانش دادم. گفتم روزی می خواهم به این دشت ها و جلگه های وسیع برم و موترسایکل رانی کنم.

قبل از آنکه حرفی به زبان آرد، مکثی کرد و بعد از یک نفس عمیق گفت: 

"آه، دشت قزاق عزیزم چه شگفت‌ انگیز و چه زیباست. بیاد می آورم چراگاهی را که پدرم چهار فرزندش را در آن بزرگ کرد. مزارعی را که مادرم و خواهرم در آن لاله می‌ چیدند. دشت های پهناوری را که میدان تاخت و تاز اسب های ما بودند. تالاب های را که از نیلوفر آبی شاداب بودند."

همانطور که ادامه می داد، متوجه شدم صدا در گلویش گیر می کند. مکثی کرد. دیدم، چشمان بادامی اش اشک حلقه زد.

"هر بار که با بچه الاغی بازی می‌کردم، اسب‌ سواری می‌ کردم و بزی را دنبال می‌ کردم. دشت را به یاد می‌ آورم. با پدرم بیرون می‌ رفتیم تا گل بچینیم و صمغ کوهی جمع کنیم."

من خاموشانه، چشمم به گلاس چایش روی میز خیره مانده بود. ناگهان، نگاهش را از عکس ها بلند کرد. و بعد با یک آه عمیق ادامه داد:

"زمان دیگر هرگز برنمی‌ گردد. همه چیز مثل یک فیلم از جلوی چشمانم گذشت."

آیگل، سالهاست در حاشیه شهر لاس انگلیس دور از زادگاهش زندگی می کند. او صاحب یک کافه است. او به من می گوید، من یک تبعیدی خود خواسته ام. 

من غبطه خوردم ازچنین حس شیفتگی و ناستولوژی او به دشت و طبیعت قزاقستان. هر باری که به ویدیوهای ولاگرهای غربی که در دشت ها واستپ های بکر، مترع و وسیع قزاقستان نگاه می کنم، بیشتر از پیش مرا به خود شان جذب می کند. با خودم خیال بافی می کنم که روزی یک موترسیکل اندرو (enduro) بخرم و دشت های قزاقستان را بگردم.

دشت و بیابان جهان زیست آدمی است. از نگاه غربی، دشت و بیابان و طبیعت بکر "منظره" است که باید نگرست و تحسین کرد اما  برای بومیان که در آن بزرگ شدند، لاله چیدن و اسب تاختند و هر روز به نیلوفر آبی سلام فرستاده اند، واقعیت اجتماعی است. معیشت تام است. سرنوشت انسان و بیابان بهم تافته است. او را نمی شود از دشت و بیابان دور کرد. به همین خاطر، هویت آیگل را که حالا بیشتر از دو دهه و هزاران مایل دورتر از دشت ها و بیابان های قزاقستان زندگی می کند از هم جدا کنید زیرا خاطرات کودکی او جغرافیایی است که در دشت های مرتع و سبزه زار شکل گرفته است.

۲۳ تیر ۱۴۰۵

فناناپذیری و منطق استعمار استیطانی

بعضی ها فکر می کنند نامیرایند و در همان درک کودکانه می زیند، و ای بسا که برای خلق و تکثیر خشونت دست می زنند. لینزی گراهام دنیا را از دید استعمار استیطانی (settler colonialism) می دید. منطق استعمار استیطانی جز نابودی چیزی نیست، نابودی مردم و جوامع بومی و نهایتا راه یافتن و جایگزین سازی بومی ها توسط مستوطنین ها. گراهام یکی از آنها بود.

وقتی او از نابودی حرف می زد، همیشه به توکیو و برلین منحیث شهرهای که آمریکا به نابودی کامل سوق داد استناد می کرد. این نوع دیدگاه بر پایه باورهای حذف گرایانه است که فقط یک مستوطنین می تواند در سر بپروراند. منظور از نابودی کامل جایگزین ساختن و نظم کامل جدید است که توسط استعمار استیطانی امکان پذیر است.

نوت: کلمه استیطانی و مستوطنین در عربی است. ترجمه دقیق در فارسی نیافتم.


۱۶ تیر ۱۴۰۵

تغییر نام وبلاگ انگلیسی

امروز یک دفعه به این فکر افتادم که چرا نام وبلاگ انگلیسی ام را تغییر ندهم. قبلا بود on the way یعنی در راه. با خود می گفتم که یک مهاجر همیشه در راه است. در مسیر است. هیچ وقت و هیچ جایی نمی رسد. او همیشه از این وادی به آن وادی کوچ می کند و تنها چیزی که با خودش می برد خودش و خاطراتش است. 

عنوان "در راه" یک نوع حس صوفیانه داشت. این یکی از نام های بود که اسد بودا پیشنهاد کرده بود. وقتی صوفی میگم منظورم از همان تعریف کلاسیکی است که در کتاب ها خواندیم. مثلا بیدل یک آدم صوفی بود. در خرابه ها زندگی می کرد. البته این چیزی است که در باره اش نوشته اند.

خوب، من که خیلی راه ها را رفته ام و خیلی راه های را هم نرفته ام. امروز تصمیم گرفتم نام وبلاگ انگلیسی را تغییر بده از on the way به fieldnotes on humanity یعنی یادداشت هایی میدانی در مورد انسانیت یا یادداشت های میدانی در مورد بشریت. در فارسی هر دویش درست است. بهرحال، این عنوان منعکس دهنده رشته ی تحصیلی من است.

من خیلی مسیر را راه رفتم. امروز در این نقطه رسیده ام. هنوزم در راهم اما یادداشت می گیرم. از همه چیز. از آنچه می بینم. می شنوم و تجربه می کنم. اینجا در فارسی می نویسم و آنجا در انگلیسی. امیدوارم هر دو جای همینطور که تا هنوز بود باقی بماند و با قوه و قدرت طبیعت لایتناهی کمک کند تا از شر وسوسه و بطالت وقت در امان بمانم.

آها، تا از یادم نرفته این را می خواهم اضافه کنم که تمپلت وبلاگ انگلیسی ام را هم تغییر دادم. 

۱۳ تیر ۱۴۰۵

روز استقلال آمریکا برای سیاهان چه معنایی داشت/دارد؟

بشنویم به بخشی از سخنران گهربار فریدریک داگلس، مردی که در خانواده یک برده به دنیا آمد و بعدا از بردگی فرار کرد و سرانجام حامیان بریتانیایی لغو برده‌ داری آزادی قانونی او را در سال ۱۸۴۶ خریداری کردند. بلی، برای اینکه او آزاد شود، آزادی او باید خریداری می شد.این بخشی از تاریخ آمریکاست. او بعدا یکی از رهبران کلیدی لغو برده داری ظاهر شد. در ۵ جولای سال ۱۸۵۲، در راچستر، نیویورک، او یکی از مشهورترین سخنرانی‌ های خود را با عنوان «معنای روز استقلال آمریکا برای سیاه‌ پوستان» ایراد کرد. این سخنرانی توسط هنرپیشه ٖجمز ایرل جونز (James Earl Jones) اجرا شده است

 

۲۳ خرداد ۱۴۰۵

تعویق زمان و تماشای گرسنگی در قلب قدرت

در یونین استیشن، ایستگاه مرکزی حمل و نقل عمومی واشنگتن دی سی، در جلوی یک کافه برای تلافی نه بلکه به تعویق انداختن زمان بودم که ناگاه خانم جوان سیاه چرده ای با ظاهر ژولیده از کنار میز من گذشت. چشمم ناخودآگاه او را دنبال کرد - نه با غرابت آنچنانی که معمول است بلکه با حس کنجکاوی که ظاهر او با وضعیت حاکم در تضاد بود.

کتاب از چخوف در دستم بود. اندکی مکث کردم. بعد سرم را از لای کتاب برداشتم طوری که زاویه دیدم او را دنبال کند. او با دو سه گام غیر معمول نزدیک دیوار مزین با سنگ های مرمر که سقفی بلند و نفس گیر با طاق های با شکوهی را بر دوش دارد نزدیک شد.

این استیشن یکی از نمونه های برجسته سبک معماری بوزار (Beaux-Arts) اواخر قرن نزدهم با سبک و سلیقه آکادمیک اما الهام گرفت از طاق کانستنتین رم توسط معمار مشهور آمریکایی دانیل برنهام طراحی شده است. سالن اصلی این ایستگاه استوانه ای شکل است با ارتفاع ۲۹ متر و تا ۶۰ متر طول. 

خانم با پونی تیل لباس سیاه بر تن داشت. بالاتنه اش که شبیه واسکت بدون آستین می ماند زیر بغل و بخشی از پستانهای بزرگش را آشکار کرده بود. مثل اینکه سوتینی نداشت. وقتی خانم جلوی سطل سیاه بزرگی از زباله رسید بدون مکثی هر دوستش را به درون سطل آشغال کافه فرو برد. او گرسنه بنظر می رسید. مثل اینکه از جای دوری به اینجا آمده بود تا شاید از پسمانده های غذاهای که مسافران آنجا پرت کرده بودند او رفع گرسنگی بکند. 

ناگاه، خاطرات کودکان خیابانی در کابل در خاطرم زنده شد. من بارها اطفالی را دیده بودم که از میان زباله ها غذاهای بازمانده و گندیده را با دستان کوچک شان جمع کرده و همانجا در میان زباله های یکی یکی می خوردند تا رفع گرسنگی کنند.

چه فرقی است بین آن اطفال و این خانم سیاه پوستی که از یکی از خیابانهای سروتمندترین شهر و پایتخت آمریکا گرسنگی او را به این سطل زباله در جلوی این کافه کشانیده است؟ یکش از فقر و بی عدالتی ای رنج می برد که حاصل سالها جنگ و خونریزی است که گاهی از طریقی بر او تحمیل شده است و دیگری از بی عدالتی رنج می برد که حکومتش مالیات رعایایش را به جایی اینکه برای رفای اجتماعتی مصرف کند صرف جنگ افروزی، تجاوز و کشتار مردمان سرزمین های دیگر می کند.

این استیشن کمتر از یک مایل از کنگره آمریکا، جایی که بزرگترین تصمیم ها نسبت به اینکه چه کسی دسترسی به عدالت، آزادی، برابری و حقوق اولیه داشته باشند فاصله دارد. کمتر از دو مایل از کاخ سفید جایی که قدرتمند ترین آدم و به عهده داشتن کشنده ترین ارتش دنیا و با مصارف میلیاردها دلار نشسته و تصمیم جنگ و تجاوز به خاک دیگران و قتل آدم های بی نگاه حتی هزاران مایل دور را می گیرد، فاصله دارد. در قلب قدرتمندترین و سروتمندرین کشور دنیا آدم ها هنوزم گرسنه اند و برای رفع گرسنگی سراغ پسمانده و ضایعات مواد غذایی مسافران در سطل های زباله ها جلوی رستورانت ها و کافه ها می روند.

چند ثانیه ای نگذشته بود که صدای خانمی از پشت سرم شنیدم: "ببخشید، نیازی نیست آنجا را بپالی. بیا من نصف ساندویچم را که دست نزدم به تو میدم."

خانم بدون اینکه حرف و سخنی بر زبان آرد هر دوستش را از سطل زباله بیرون کشید و با سرعت از جلوی میز من گذشت. چند ثانیه ای بعد، دیدم یک جعبهء کاغذی ساندویج در دست با گام های تیز از آنجا دور و بعد در میان جمعیت ناپدید شد. از خودم پرسیدم، چرا او آن ساندویج را نخورد؟ بعد با خود فکر کردم، کی می داند، شاید آن نیمه ساندویچ را به کودکانش ببرد.

این افکار به جایی اینکه قلب و ذهنم را آرام کند بیشتر مرا از درون متلاطم کرد. اکنون که یک ساعت از آن واقعه گذشته و من در مسیر فیلادلفیا در قطارم این یادداشت را می نویسم، می خواهم این را بگویم که شاهد رنج سیستماتیک بودن تجربه عمیقا طاقت فرسا و غمناک است نه به خاطر ماهیت رنج بلکه به دلیل سیستماتیک و جهانی بودن آن.

۲۰ خرداد ۱۴۰۵

جنایت جنگی آشکار

قبلا وقتی می خواستند به مردم عادی و ملکی صدمه بزنند بصورت کنایه می گفتند "خصارت جانبی" بود. اکنون مستقیم هدف قرار می دهند. مثلا منابع آب آشامیدنی شان از بین می برند. هدف قرار دادن این منابع تحت قوانین بین المللی غیرقانونی و جنایات جنگی به شمار می رود.

نه اینکه قبلا اینها به قوانین بین المللی اعتنای داشتند، این را می خواهم بگم که جانیان آنقدر جسور شده اند که بدون کدام محابا جنایات شان انجام میدن و با کمال افتخار از آن در مطبوعات یاد می کند.


۱۴ خرداد ۱۴۰۵

گلچهره: آهنگ زشت

امروز یک آهنگ تازه اما بی مزه از حمید سخی زاده را شنیدم. شعرش کاملا کج معنی و برکنده از جامعه و تاریخ هزاره است. شاعرش یک غیرهزاره است. وقتی یک غیرهزاره می خواهد جایگاه هزاره را در بتن جغرافیایی افغانستان از طریق شعر ترسیم کند، هزاره ها همیشه بی خانه و مهاجر ترسیم می شوند. قلم و دمبوره ما را فقط قبول دارند. کاش همان را قبول می داشتند. در مدارس ما را با حملات انتحاری هدف قرار می دهند. 

این شعر زشت را بخوانید:

در و دیوار خانه پک شی از تو
قلم از مو فقط دمبوره از مو
زر و زور زمانه پاک شی از تو
نگار مکتبی گل‌چهره از مو

این ابیات تنها بی مزه و کج معنی نیست بلکه زشتند چون برکنده از جامعه و تاریخ هزاره است. مانند این می ماند که در آمریکا از یک سفید جمهوری خواه و برتری طلب تقاضا کنید یک شعری در مورد بردگی سیاهانی بنویسد که شاید بابا و اجداد آن سفید یکی از کسانی بوده اند در سیستم برده داری دخیل و سهم داشته اند.

این شعر خلاصه اش این است: خانه، سرزمین، سرمایه، قدرت همه مال غیر هزاره ها جز قلم و دمبوره. بیگانه سازی هزاره ها که جزء نسل کشی است به شیوه های مختلف صورت خارجی پیدا کرده و می کند.

۱۲ خرداد ۱۴۰۵

بیه چیزی که خیر باشه (2)

و چه بسا چیزهای را که خوش نداشته باشید خوش دارید و چیزهای که خوش دارید دست نیافتنی است.

بیه چیزی که خیر باشه.

۵ خرداد ۱۴۰۵

ریشه کن کردن درخت 300 ساله

در بی بی سی خواندم که تالبان یک درخت چنار 300 ساله را در بدخشان ریشه کن کرده اند تا جای برای ساخت مسجید باز کنند.

دلیل هرچه است زیاد فرق نمی کند. مثلا اگر این درخت اگر به خاطر جای بیشتر به مسجید ریشه کن نمی شد شاید یک تالب می آمد فتوا می داد که این درخت مربوط به فلان و فلان دوره است و ما باید ریشه کن کنیم. و دلیل دیگر هم شاید این را می آورد که خوب این درخت چون خیلی قدیمی است و مردم به این درخت احترام دارند باید قطع شود. آخر چرا آدم ها باید به درخت، به چیزهای بی جان احترام بگذارند.

از دیدگاه تالبان هر درخت واجد شرایط ریشه کن شدن است.

در کشوری که آدم ها را هر روز ریشه کن می کنند، باید توقع داشت که آنها به درخت ها رحم کنند؟

۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵

خاک سمی وطن

کودک بودم علاقه شدیدی به توت داشتیم. همه ما این طور بودیم. در قریه ما و قریه های پاین درخت های توت زیاد بودند. آن زمان سمپاشی و این چیزها زیاد نبود و اگر هم بود ما آنقدر سخت جان بودیم که شکم درد نمی شدیم.

دو روز پیش از دکان توت خریدم. نمیدانم از کجا آمده بود. ولی چون مغازه از مردمان خاورمیانه بود حدث می زنم از افغانستان یا از همان مناطق آمده بود.

یک مُوتَو (مشت) با چای خوردم. بعدش وحشتناک شکم درد شدم.

با خواهرم صحبت می کردم، گفت باید آب می کشیدی. گفتم فراموش کردم.

یادم آمد که همان باغ های توتی که من در کودکی در مسیر راه خانه و جاهایی دیگر می دیدم نزدیک تشناب بودند. اگر تشنابی نزدیکش نبودی، حداقل چندین قوده گه های خشکیده و له شده انجا بود. با خود میگم. اگر این توت ها از میان آن گه ها جمع شده باشند و تو خوردی که مسلما باید مریض بشی.

علاوه برآن، یادم آمد که در سالهای اخیر از وقتی که مردم درک از برداشت حاصل بیشتر برای فروش بیشتر دست به سمپاشی می زدند. از خود می پرسم، خوب آن ریزگردهای گه اگر با آب شسته شوند با آن سم های جذب شده چه کار کرد؟

امروز صبح بعد از اینکه تن رنجورم را کشان کشان به کتابخانه دانشگاه رساندم تصمیم گرفتم که دیگر هرگز توت نخورم - حداقل توت های آن مناطق را.

خاک وطن گاهی سمی است. 

۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

پروپاگاندایی خط دیورند

محقق اشتباه کرد. او نباید در مورد دیورند حرفی می گفت. هیچ هزاره ی عاقلی نباید در این مورد بحث کند. چرا؟ چون این یک بحث باطل است.  بی هوده است. لودگی است. حماقت است. 

برای پشتون ها این همه این گزاره ها ربط دارد. سیاستمداران پشتون مردم پشتون را از این طریق به یک دور باطل بی هودگی، حماقت، و لودگی سوق می دهد. دیورند را به یک بحث ناموسی تبدیل کرده اند. بگذارید این بحث در همان دایره باطل بچرخد. فقط ما هزاره ها رویش حرف نزنیم، فکری نکنیم، و غالمغال راه نیاندازیم. چرا؟ چون این پروپاگندای پشتونی است. برای مردم عادی پشتون دیورند نه یک مسیله است و نه هم اهمیتی دارد.

بنابراین، هرچه بنویسیم، بگوییم و غالماغال کنیم بی فاییده است. اهمیت این بحث و بالاکشیدن این بحث را فقط با درجه درک و فهم سران و حاکمان پشتون مقایسه کنیم که امروز افغانستان را به این مرحله رساینده اند: مدارس بر روی دختران را بسته اند، زنان را در خانه های شان زندانی کرده اند و هزاره ها را به حاشیه رانده اند. بیشتر از نیم جمعیت افغانستان حق بیرون رفتن از خانه را ندارند. شما می آیید از این جماعت انتظار دارید درک و درایت حقایق تاریخی مثل توافق ارزی را داشته باشد؟

بهتر این است که روی این حداقل هزاره ها مانور ندهند. بی فایده است و فقط بازخورد پروپاگندایی پشتونی دارد.

۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

خاطرات عبدالسلام ضعیف

خاطرات عبدالسلام ضعیف را می خوانم. امان از یک بار نام بردن از کلمه هزاره و یا اشاره به مردم هزاره. از سه دهه جنگ و تحولات و داد ستدهای سیاسی، از همه، پشتون ها، از تاجیک و سران تاجیک و ازبیک ها، یاد می کند اما دریغ از یک بار نام بردن احزاب سیاسی هزاره ها، چهره های سیاسی آنها، و مردم آنها. آنقدر نفرت و نخوت در درون اوست که اذعان کردن این حقیقت که هزاره ها هم بخشی از تاریخ سیاسی این کشور بوده اند مثل سوزن می ماند که مبادا بر بالن مملو از نفرت فرو برود و باعث انفجار آن شود.

۳۱ فروردین ۱۴۰۵

لاشه سنجاب

در مسیر دانشگاه بودم، دیدم دو افسر با لباس رسمی به رنگ سرمه ای در کنار خیابان ایستاده اند. نگاه هر دو به زمین دوخته شده اند. گاهی سرهای شان بالا می برند و چیزی را در آن بالا نگاه می کنند. افسر خانم با انگشت چیزی را به افسر مرد که پاهایش را بیش از حد معمول باز کرده در آن بالا نشان می دهد. او سر می جنباند. بعد هر دو دوباره به زمین زل می زند. 

وقتی رسیدم. سلام کردم. گفتم ببخشید کدام چیزی اینجا پیدا کردید؟ افسر خانم که از لحن آمیرانه اش پیدا بود که تازه کار است طرفم طوری نگاه کرد که معنی اش این بود " برو پی کارت. تو دیگه چه کاره ای که می خواهی بدانی ما اینجا چه کار می کنیم؟"

نمیدانست که من هم از آن خیره سرهای ام که به سادگی با یک نگاه چپ چپ - که ما هزاره ها برش می گیم قبغده - نمی ترسم و نمی رم پی کارم. ایستاد شدم. به هر دو نگاه کردم. 

خانم با انگشتش به پایه درخت اشاره کرد گفت به خاطر این موجود بی چاره. دیدم یک سنجاب بی جان افتاده بر روی چمن با چشمان هنوز نیمه باز. افسر خانم ادامه داد: "کسی از این شاگردها به ما زنگ زده بود که اینجا یک سنجاب بی جان افتاده." 

پرسیدم "شما چه کار می خواهید بکنید؟"

گفت: "ما به animal control (کنترل حیوانات) زنگ زدیم تا آنها بیایند تصمیم بگیرند چه با می کنند."

من گفتم "اگر به من اجازه دهید من می دانم چه کار کنم."

افسر مرد با لحنی که حس عجولانه درش پیدا بود پرسید: "چطور؟"

گفتم " من لاشه این سنجاب مظلوم را به درون جنگل - با انگشتم اشاره کردم 5 متر دورتر - پرتاب می کنم تا ممکن است یک کایوتی، کلاغ، و یا هم روباه گرسنه ای snack اسنک کنند و دعای خیری به ما کنند."

افسره نگاهی چپ چپ و تقریبا نزدیک بود دست به خنده بزند - شاید از روی تعجب و شاید هم از روی مسخرگی - گفت: "خیلی طرح خوبی بود اما بی رحمانه."

من رفتم کتابخانه. وقتی برگشتم آن دو افسر را هنوزم آنجا دیدم، بالای نعش سنجاب مظلوم. 

۲۷ فروردین ۱۴۰۵

رژیم نابود گری

 تریتا پارسی درست میگه. اسراییل برای جنایات جنگی که در این چند سال مرتکب می شد همیشه یک بهانه داشت: زیر مسجید مخفیگاه حماس بود، دیپوی مهمات بود، زیر آن شفاخانه تونل حماس بود، و فلان مدرسه به مرکز فرمانده حماس تبدیل شده بود. خوب در این مورد چه؟ در جنوب لبنان مدرسه ای را با بمب ویران کردند نه حماس بود و نه حزب الله و نه هم مرکز فرماندگی و نه هم دیپوی مهمات؟
جوابش ساده است: هدف شان جز نابودی و قتل و کشتار چیزی نیست.  همانطور که پارسی میگه، حالا اصلا باکی ندارد که از جنایاتش مباهات کند.

۲۶ فروردین ۱۴۰۵

بیه چیزی که خیر باشه

دیدم عالم همه رفته در سابستک - substack - من هم سرانجام دل به دریا زدم و رفته یک وبلاگ فارسی ساختم. اول بنام "از دامن باد" بعد تصمیم گرفتم به"بیه چیزی که خیر باشه" تبدیل کنم. از انتخاب نام خنده ام گرفت.

یک چیزی که از سابستک خوشم نمی آید شلوغی اش است. ببینم به کجا می رسد.

۱۵ فروردین ۱۴۰۵

آدم های سنگ دل

امروز در باره سوزاندن مدارک مهاجرین در مرزهای اروپای شرقی تحقیق می کردم به عکس های پیترا لازلو برخوردم. او روزنامه نگار و فیلم بردار بود. وقتی مهاجرین داشتند از مرز هانگری فرار می کردند این خانم شروع کردن به لگد زدن به مردی که بچه‌ای را در آغوش داشت. در پایین می بینید که او کله ملاق روی زمین میفته همزمان کوشش می کند پسرش از بغل زمین نخورد. بعد تصویر دیگری را می بینید که این خانم با لگد به یک دختر جوان ناتوان می زند.

چه حرکت شرافتمندانه‌ ای! 
قضیه او دادگاهی شد، نمیدانم چه شد. فقط یک بار در رسانه ها خواندم که می خواست به ماسکو فرار کند. فرار از جنگ و مهاجر شدن یعنی این. گاهی در مرزها توسط سربازان لگد می خورند و گاهی هم در افراد عادی ما را لگ می زند. این تنها نمونه درد مهاجر بودن و عبور از مرزهای به شدت نظارت شده است. آنهایی در دریای مدیترانه غرق شدند هرگز نشانی از شان باقی نماند.

۱۱ فروردین ۱۴۰۵

نفرت از سرزمین خویش

یک بار در تویتر چشمم به یک تویتی خانم ایرانی افتاد که نوشته بود "در مسیر فرودگاه از تاکسی پیاده شدم و یک مشت خاک از کنار خیابان برداشتم و داخل چمدانم گذاشتم تا وقتی در آمریکا برسم هر روز صبح بیدار بشم روش تف کنم."

برای من تا این لحظه تا این حد خشم و نفرت آن خانم ایرانی نسبت به خاک وطنش قابل هضم نیست. نمیدانم چرا آن یک مشت خاک وطن که تنها آخرین پیوند با زادگاه اوست با چنین نفرت و کین همراست.

بعد این را در کنار حرف های آن آشنای ایرانی که از تجاوز آمریکا و اسراییل بر مام میهنش ابایی که ندارد هیچ خوشحال است مقایسه می کنم هنوزم نمیدانم سرچشمه این همه نفرت و کین در کجاست؟

من هیچ هزاره ای را که علارغم تحمل دهه ها ظلم و ستم از جانب غیر هزاره ها ندیده ام که نفرتی علیه مام مینهش ابراز کند.

۳ فروردین ۱۴۰۵

تالبان و پروژه ناتمام نفت با کامپانی آمریکایی و حمایت پاکستان

همانطور که احمد رشید، نویسنده، مستند کرده است، در سال ۱۹۹۵ شرکت نفتی آمریکایی یونوکال مذاکره برای ساخت خطوط لوله نفت و گاز از ترکمنستان، از طریق افغانستان و به بنادر پاکستان در دریای عرب را آغاز کرد. طرح این شرکت مستلزم یک مدیریت واحد در افغانستان بود که عبور امن کالاهای آن را تضمین کند. اندکی پس از تصرف کابل توسط طالبان در سپتامبر ۱۹۹۶، تلگراف گزارش داد که «افراد آگاه در صنعت نفت می‌گویند رویای تأمین خط لوله در سراسر افغانستان دلیل اصلی حمایت پاکستان، متحد سیاسی نزدیک آمریکا، از طالبان و تسلیم شدن آرام آمریکا در فتح افغانستان توسط آنها است». یونوکال برخی از رهبران طالبان را به هوستون دعوت کرد، جایی که از آنها به طور شاهانه پذیرایی شد. این شرکت پیشنهاد داد که به این وحشی‌ها برای هر هزار فوت مکعب گازی که از طریق سرزمینی که فتح کرده بودند، پمپاژ می‌کند، ۱۵ سنت بپردازد.

As the author Ahmed Rashid has documented, in 1995 the US oil company Unocal started negotiating to build oil and gas pipelines from Turkmenistan, through Afghanistan and into Pakistani ports on the Arabian sea. The company's scheme required a single administration in Afghanistan, which would guarantee safe passage for its goods. Soon after the Taliban took Kabul in September 1996, the Telegraph reported that "oil industry insiders say the dream of securing a pipeline across Afghanistan is the main reason why Pakistan, a close political ally of America's, has been so supportive of the Taliban, and why America has quietly acquiesced in its conquest of Afghanistan". Unocal invited some of the leaders of the Taliban to Houston, where they were royally entertained. The company suggested paying these barbarians 15 cents for every thousand cubic feet of gas it pumped through the land they had conquered. 

Source: the guradian 

contact

نام

ایمیل *

پیام *