یادداشت هایی پراکنده یک دانشجوی هزاره کاندیدای دکترای انتروپولوژی
۲۰ شهریور ۱۴۰۵
مدرسه خاتم النبیین، جایی که هزاره ها مدام ذخم می خورد
۱۹ شهریور ۱۴۰۵
احمدشاه مسعود و قتل عام افشار
دیروز نهم سپتامبر بود. در آن روز احمدشاه مسعود ترور شد. او یکی از طراحان اصلی فاجعه افشار بود که در آن حادثه هزاران مرد و زن و کودک توسط نیروهای او و سیاف قتل عام شدند.
این بخشی از تاریخ را نباید فراموش کنیم. مرگ آدم ها با کردار آنها نسبت دارد. هیچ آدمی در افغانستان به دلیل جنایاتش تا هنوز پاسخگو نبوده است. مسعود یکی از آنها بود.
۱۷ شهریور ۱۴۰۵
وقتی می خواهند از دسته بندی "قربانی" بیرون شوند
تصور کنید. از افغانستان است. خوب حالا می خواهد یک جمع از آمریکایی سفید را امپرس کند و در حضور یک نفر دیگر و آن نفر هم یک هزاره باشد. بالقوه و بلدیفالت حدثش اینه که هر هزاره ممکن است از یک بک گروند غریب و فقیر بیاید. "ما خیلی وضع ما خوب بود. موتر داشتیم. خانه داشتیم. پدرجانم بسنیس داشت. آخر هر ماه تفریح می رفتیم بیرون از کشور. کیک و کلچه ما از دوبی و ترکیه می آمد. ما از طبقه های کلاس کابل بودیم."
از من شاید بپرسید، واقعا. بلی. واقعا چنین چیزی را پیش چشمانم دیدم.
یک دختری کابلی و غیرهزاره این حرفا را می گفت. میدانیست من آنجام ورنه شاید خودش را می زد به حقارت و بیچارگی بازی که های به دادم برسید من بیچاره ام. مرا کمک کنید. تالبان بر ما ظلم کردند. اما در جلوی من یک بار حس خودنمایی اش چنان گل کرد که نگو و نپرس.
یک خانمه سفید بعد از ختم جلسه به من نزدیک و گفت she really phonied up. گفتم، نمیدانم. شاید از ترحم خسته شده.
۱۶ شهریور ۱۴۰۵
شتری که در خانه همه می خوابد
برخی ها از حملات سیستماتیک علیه هزاره خوشحال می شدند. از جمله بعضی تاجیک ها، سادات و شیعیان. فکر می کردند که خشونت فقط علیه هزاره ها می تواند باشد. حالا دیدیم که تاجیک ها هم از خشونت تالبان و پشتون در امان نماندند. سادات و شیعیان هم همینطور.
وضعیت افغانستان مصداق این شعر زیر است که من در سال ۲۰۱۶ قبل از اینکه هوش مصنوعی پدید بیاید ترجمه کرده بودم:
سکوت کردم
سکوت کردم
سکوت کردم
آنها به سراغ خودم آمدند
۴ شهریور ۱۴۰۵
ادعای تعرض و عکس العمل ها
در روزهای اخیر، سر و صداهای زیادی بلند است نسبت به ادعای محبوبه ابراهیمی که ظاهرا لطیف ناظمی بدون رضایت او به او نزدیک شده و او را ناگهان بوسیده است. در دنیای غرب، بصورت قانونی ادعای تجاوز جنسی یک زن بصورت اتومات فرض بر صحت نیست چون در سایه قانون فرض برائت از متهم را محافظت می کند. اما در کانتکست افغانیت و افغانستانیت بگذارید پله ترازوی مان را طرف محبوبه ابراهیمی کج کنیم و باور کنیم که ادعای او راست است مگر اینکه خلافش ثابت شود.
خوب، دوستان لطیف ناظمی، شاعران و نویسندگان، تنها کاری انسانی که می توانند بکنند اینه که با خانم ابراهیمی همدردی کنند ورنه آخرین گزینه و بهترین کار حرف نگفتن در این مورد است.
۱۲ مرداد ۱۴۰۵
بیوگرافی به شیوه سپهری اما هزارگی
در سابستک ازم بیوگرافی می خواست. ماندم چه بنویسم. ناخودآگا شعر سپهری به یادم آمد. الهام گرفته از آن، یک بیوگرافی برای خلایق سابستک نوشتم. با خود گفتم اینجا بگذارمش تا باشد که ساکنین بلاگ اسپات هم مستفید شوند:
باچه آزره ایم. روزگار مه بد نیه. تکه نانی پیدا موشه. خرده هوشی هم دروم. پدرنالتی دنیا ره یک کمی سر مه درک موشه. سر سوزن ذوق مه هم بد نیه. ده ایله گشتی حریف ندروم. برکه و قچر قچور طبیعت ره رزق و روزی میدنوم که به هیچ شرایطی عوض نمونونم.
۹ مرداد ۱۴۰۵
گلشهر
۷ مرداد ۱۴۰۵
بات های که ترافیک خلق می کنند
وبلاگ انگلیسی من - که حالا به اسم fieldnotes on humanity مسما شده است - تا دو سال حد اوسط 5000 تا 7000 روزانه بازدید کننده داشت. این تعداد پاین هم می آمد زمانی که من پست های در مورد جنگ ها در خاورمیانه و خصوصا وضعیت فلسطینی ها می نوشتم. دلیل پاین آمدن ترافیک، محدود کردن کرالر (crawler) در موتورهای جستجوگر بودند. به کرالرها که برپایه الگوریتم کار می کنند دستور داده می شد که فلان وب سایت و یا وبلاگ را کرال و یا جستجو نکن. ناگهان ترافیک وبلاگ من بصورت سرسام آوری پاین می آمد. مثلا روزانه 400 تا 500 بازدید کننده داشت.
در یک سال اخیر، متوجه شدم که وبلاگ من بعضی وقت ها بازدیدکنندگانش حتی به 200 هزار نفر در روز می رسد. این تعداد را باور نکردم که بازدیدکنندگان حقیقی باشند. رفتم گوگل انالیتکس را فعال کردم. آنجا متوجه شدم که حداوسط بازدیدکنندگان حقیقی بین 5000 تا 10000 بازدیدکننده در روز در نوسان است.
با یک سری محاسبات سرسری به این نتیجه رسیدم که مانیتایزش کنم، یعنی تبیلغات نصب کنم. این کار را کردم. روز اول حدود 1.5 دالر درآمد داشت. با خودم گفتم شاید اول کار باشد با اینکه مایوس کننده بود. هر روز که می دیدم نه تنها به همان 1 دالر نرسید که بلکه پاین هم رفت.
بعد متوجه شدم که اکثر ترافیک ها توسط بات ها ایجاد می شود نه بازدیدکنندگان حقیقی.
حالا به این نتیجه رسیدم که هرچند روزانه بین 150 تا 200 هزار بازدید کننده دارد اما حقیقتا 98 درصد همه رد پای بات هاست. خیلی مایوس آور بود. گوگل ادسینس را برداشتم. حالا خلایق می توانند بدون مزاحمت در وبلاگ من چکر بزنند.
۴ مرداد ۱۴۰۵
یک برنامه دولتی با نیت شوم
طبق خبری در واشنگتن پست، دفتر اسکان مجدد پناهندگان تحت اداره ترامپ با یک نیت بد نظرسنجی را قرار است راه بیاندازند که از طریق آن می خواهند اطلاعات مهاجرینی را جمع کنند که "ممکن است تحت شرایط آسیب پذیری قرار دارند." این نظرسنجی فقط برای افغانستانی های طرح شده است که در طی ۵ سال گذشته به آمریکا آمده اند.
جالب اینجاست که این برنامه فقط برای 800 نفر طراحی شده است؟ چرا آن تعداد؟ خوب معلوم نیست. این رقم شاید پوشش برای یک نیت شومی باشد که می خواهند که در این رقم بسنده نکنند بیشتر از آن رقم نظرسنجی انجام بدهند و اطلاعات بییشتری جمع کنند.
بنابر واشنگتن پوست سوالهای که قرار است از شرکت کنندگان پرسیده شوند شامل اطلاعات دقیق اعضای خانواده، شغل و زبان های مورد استفاده و وضعیت مهاجرت آنها جمع آوری می شود. یکی از این سوال ها ربط به درجه ادغام به جامعه ای آمریکاست. این سوال از کسانی پرسیده می شود که ۵ سال پیش آمریکا آمده اند.
واشنگتن پست می نویست: "دفتر اسکان مجدد پناهندگان [و یا همان ORR] که بخشی از وزارت بهداشت و خدمات انسانی است، به درخواست اظهار نظر پاسخی نداد و وزارت امنیت داخلی ایالات متحده نیز در این مورد اظهار نظری نکرد."
ریس افغان ایوک شان وندایور گفته است که ممکن است اطلاعات جمع آوری شده برای اخراج افغانستانی ها استفاده شود.
حالا که در این وضعیت قرار داریم، بهترین راه مقابله با آن اینه که زنگ های با شماره های ناشناس (آنهای که ثبت نیستند) را جواب ندهیم.
۳۰ تیر ۱۴۰۵
یک عکس و خاطره از سال های دور
۲۴ تیر ۱۴۰۵
سرنوشت انسان و بیابان
چند تا تصویر از دشت های مرتع و سبزه زاری کشورش، را نشانش دادم. گفتم روزی می خواهم به این دشت ها و جلگه های وسیع برم و موترسایکل رانی کنم.
قبل از آنکه حرفی به زبان آرد، مکثی کرد و بعد از یک نفس عمیق گفت:
"آه، دشت قزاق عزیزم چه شگفت انگیز و چه زیباست. بیاد می آورم چراگاهی را که پدرم چهار فرزندش را در آن بزرگ کرد. مزارعی را که مادرم و خواهرم در آن لاله می چیدند. دشت های پهناوری را که میدان تاخت و تاز اسب های ما بودند. تالاب های را که از نیلوفر آبی شاداب بودند."
همانطور که ادامه می داد، متوجه شدم صدا در گلویش گیر می کند. مکثی کرد. دیدم، چشمان بادامی اش اشک حلقه زد.
"هر بار که با بچه الاغی بازی میکردم، اسب سواری می کردم و بزی را دنبال می کردم. دشت را به یاد می آورم. با پدرم بیرون می رفتیم تا گل بچینیم و صمغ کوهی جمع کنیم."
من خاموشانه، چشمم به گلاس چایش روی میز خیره مانده بود. ناگهان، نگاهش را از عکس ها بلند کرد. و بعد با یک آه عمیق ادامه داد:
"زمان دیگر هرگز برنمی گردد. همه چیز مثل یک فیلم از جلوی چشمانم گذشت."
آیگل، سالهاست در حاشیه شهر لاس انگلیس دور از زادگاهش زندگی می کند. او صاحب یک کافه است. او به من می گوید، من یک تبعیدی خود خواسته ام.
من غبطه خوردم ازچنین حس شیفتگی و ناستولوژی او به دشت و طبیعت قزاقستان. هر باری که به ویدیوهای ولاگرهای غربی که در دشت ها واستپ های بکر، مترع و وسیع قزاقستان نگاه می کنم، بیشتر از پیش مرا به خود شان جذب می کند. با خودم خیال بافی می کنم که روزی یک موترسیکل اندرو (enduro) بخرم و دشت های قزاقستان را بگردم.
دشت و بیابان جهان زیست آدمی است. از نگاه غربی، دشت و بیابان و طبیعت بکر "منظره" است که باید نگرست و تحسین کرد اما برای بومیان که در آن بزرگ شدند، لاله چیدن و اسب تاختند و هر روز به نیلوفر آبی سلام فرستاده اند، واقعیت اجتماعی است. معیشت تام است. سرنوشت انسان و بیابان بهم تافته است. او را نمی شود از دشت و بیابان دور کرد. به همین خاطر، هویت آیگل را که حالا بیشتر از دو دهه و هزاران مایل دورتر از دشت ها و بیابان های قزاقستان زندگی می کند از هم جدا کنید زیرا خاطرات کودکی او جغرافیایی است که در دشت های مرتع و سبزه زار شکل گرفته است.
۲۳ تیر ۱۴۰۵
فناناپذیری و منطق استعمار استیطانی
بعضی ها فکر می کنند نامیرایند و در همان درک کودکانه می زیند، و ای بسا که برای خلق و تکثیر خشونت دست می زنند. لینزی گراهام دنیا را از دید استعمار استیطانی (settler colonialism) می دید. منطق استعمار استیطانی جز نابودی چیزی نیست، نابودی مردم و جوامع بومی و نهایتا راه یافتن و جایگزین سازی بومی ها توسط مستوطنین ها. گراهام یکی از آنها بود.
وقتی او از نابودی حرف می زد، همیشه به توکیو و برلین منحیث شهرهای که آمریکا به نابودی کامل سوق داد استناد می کرد. این نوع دیدگاه بر پایه باورهای حذف گرایانه است که فقط یک مستوطنین می تواند در سر بپروراند. منظور از نابودی کامل جایگزین ساختن و نظم کامل جدید است که توسط استعمار استیطانی امکان پذیر است.
نوت: کلمه استیطانی و مستوطنین در عربی است. ترجمه دقیق در فارسی نیافتم.
۱۶ تیر ۱۴۰۵
تغییر نام وبلاگ انگلیسی
امروز یک دفعه به این فکر افتادم که چرا نام وبلاگ انگلیسی ام را تغییر ندهم. قبلا بود on the way یعنی در راه. با خود می گفتم که یک مهاجر همیشه در راه است. در مسیر است. هیچ وقت و هیچ جایی نمی رسد. او همیشه از این وادی به آن وادی کوچ می کند و تنها چیزی که با خودش می برد خودش و خاطراتش است.
عنوان "در راه" یک نوع حس صوفیانه داشت. این یکی از نام های بود که اسد بودا پیشنهاد کرده بود. وقتی صوفی میگم منظورم از همان تعریف کلاسیکی است که در کتاب ها خواندیم. مثلا بیدل یک آدم صوفی بود. در خرابه ها زندگی می کرد. البته این چیزی است که در باره اش نوشته اند.
خوب، من که خیلی راه ها را رفته ام و خیلی راه های را هم نرفته ام. امروز تصمیم گرفتم نام وبلاگ انگلیسی را تغییر بده از on the way به fieldnotes on humanity یعنی یادداشت هایی میدانی در مورد انسانیت یا یادداشت های میدانی در مورد بشریت. در فارسی هر دویش درست است. بهرحال، این عنوان منعکس دهنده رشته ی تحصیلی من است.
من خیلی مسیر را راه رفتم. امروز در این نقطه رسیده ام. هنوزم در راهم اما یادداشت می گیرم. از همه چیز. از آنچه می بینم. می شنوم و تجربه می کنم. اینجا در فارسی می نویسم و آنجا در انگلیسی. امیدوارم هر دو جای همینطور که تا هنوز بود باقی بماند و با قوه و قدرت طبیعت لایتناهی کمک کند تا از شر وسوسه و بطالت وقت در امان بمانم.
آها، تا از یادم نرفته این را می خواهم اضافه کنم که تمپلت وبلاگ انگلیسی ام را هم تغییر دادم.
۱۳ تیر ۱۴۰۵
روز استقلال آمریکا برای سیاهان چه معنایی داشت/دارد؟
۲۳ خرداد ۱۴۰۵
تعویق زمان و تماشای گرسنگی در قلب قدرت
در یونین استیشن، ایستگاه مرکزی حمل و نقل عمومی واشنگتن دی سی، در جلوی یک کافه برای تلافی نه بلکه به تعویق انداختن زمان بودم که ناگاه خانم جوان سیاه چرده ای با ظاهر ژولیده از کنار میز من گذشت. چشمم ناخودآگاه او را دنبال کرد - نه با غرابت آنچنانی که معمول است بلکه با حس کنجکاوی که ظاهر او با وضعیت حاکم در تضاد بود.
کتاب از چخوف در دستم بود. اندکی مکث کردم. بعد سرم را از لای کتاب برداشتم طوری که زاویه دیدم او را دنبال کند. او با دو سه گام غیر معمول نزدیک دیوار مزین با سنگ های مرمر که سقفی بلند و نفس گیر با طاق های با شکوهی را بر دوش دارد نزدیک شد.
این استیشن یکی از نمونه های برجسته سبک معماری بوزار (Beaux-Arts) اواخر قرن نزدهم با سبک و سلیقه آکادمیک اما الهام گرفت از طاق کانستنتین رم توسط معمار مشهور آمریکایی دانیل برنهام طراحی شده است. سالن اصلی این ایستگاه استوانه ای شکل است با ارتفاع ۲۹ متر و تا ۶۰ متر طول.
خانم با پونی تیل لباس سیاه بر تن داشت. بالاتنه اش که شبیه واسکت بدون آستین می ماند زیر بغل و بخشی از پستانهای بزرگش را آشکار کرده بود. مثل اینکه سوتینی نداشت. وقتی خانم جلوی سطل سیاه بزرگی از زباله رسید بدون مکثی هر دوستش را به درون سطل آشغال کافه فرو برد. او گرسنه بنظر می رسید. مثل اینکه از جای دوری به اینجا آمده بود تا شاید از پسمانده های غذاهای که مسافران آنجا پرت کرده بودند او رفع گرسنگی بکند.
ناگاه، خاطرات کودکان خیابانی در کابل در خاطرم زنده شد. من بارها اطفالی را دیده بودم که از میان زباله ها غذاهای بازمانده و گندیده را با دستان کوچک شان جمع کرده و همانجا در میان زباله های یکی یکی می خوردند تا رفع گرسنگی کنند.
چه فرقی است بین آن اطفال و این خانم سیاه پوستی که از یکی از خیابانهای سروتمندترین شهر و پایتخت آمریکا گرسنگی او را به این سطل زباله در جلوی این کافه کشانیده است؟ یکش از فقر و بی عدالتی ای رنج می برد که حاصل سالها جنگ و خونریزی است که گاهی از طریقی بر او تحمیل شده است و دیگری از بی عدالتی رنج می برد که حکومتش مالیات رعایایش را به جایی اینکه برای رفای اجتماعتی مصرف کند صرف جنگ افروزی، تجاوز و کشتار مردمان سرزمین های دیگر می کند.
این استیشن کمتر از یک مایل از کنگره آمریکا، جایی که بزرگترین تصمیم ها نسبت به اینکه چه کسی دسترسی به عدالت، آزادی، برابری و حقوق اولیه داشته باشند فاصله دارد. کمتر از دو مایل از کاخ سفید جایی که قدرتمند ترین آدم و به عهده داشتن کشنده ترین ارتش دنیا و با مصارف میلیاردها دلار نشسته و تصمیم جنگ و تجاوز به خاک دیگران و قتل آدم های بی نگاه حتی هزاران مایل دور را می گیرد، فاصله دارد. در قلب قدرتمندترین و سروتمندرین کشور دنیا آدم ها هنوزم گرسنه اند و برای رفع گرسنگی سراغ پسمانده و ضایعات مواد غذایی مسافران در سطل های زباله ها جلوی رستورانت ها و کافه ها می روند.
چند ثانیه ای نگذشته بود که صدای خانمی از پشت سرم شنیدم: "ببخشید، نیازی نیست آنجا را بپالی. بیا من نصف ساندویچم را که دست نزدم به تو میدم."
خانم بدون اینکه حرف و سخنی بر زبان آرد هر دوستش را از سطل زباله بیرون کشید و با سرعت از جلوی میز من گذشت. چند ثانیه ای بعد، دیدم یک جعبهء کاغذی ساندویج در دست با گام های تیز از آنجا دور و بعد در میان جمعیت ناپدید شد. از خودم پرسیدم، چرا او آن ساندویج را نخورد؟ بعد با خود فکر کردم، کی می داند، شاید آن نیمه ساندویچ را به کودکانش ببرد.
این افکار به جایی اینکه قلب و ذهنم را آرام کند بیشتر مرا از درون متلاطم کرد. اکنون که یک ساعت از آن واقعه گذشته و من در مسیر فیلادلفیا در قطارم این یادداشت را می نویسم، می خواهم این را بگویم که شاهد رنج سیستماتیک بودن تجربه عمیقا طاقت فرسا و غمناک است نه به خاطر ماهیت رنج بلکه به دلیل سیستماتیک و جهانی بودن آن.
۲۰ خرداد ۱۴۰۵
جنایت جنگی آشکار
قبلا وقتی می خواستند به مردم عادی و ملکی صدمه بزنند بصورت کنایه می گفتند "خصارت جانبی" بود. اکنون مستقیم هدف قرار می دهند. مثلا منابع آب آشامیدنی شان از بین می برند. هدف قرار دادن این منابع تحت قوانین بین المللی غیرقانونی و جنایات جنگی به شمار می رود.
نه اینکه قبلا اینها به قوانین بین المللی اعتنای داشتند، این را می خواهم بگم که جانیان آنقدر جسور شده اند که بدون کدام محابا جنایات شان انجام میدن و با کمال افتخار از آن در مطبوعات یاد می کند.
۱۴ خرداد ۱۴۰۵
گلچهره: آهنگ زشت
امروز یک آهنگ تازه اما بی مزه از حمید سخی زاده را شنیدم. شعرش کاملا کج معنی و برکنده از جامعه و تاریخ هزاره است. شاعرش یک غیرهزاره است. وقتی یک غیرهزاره می خواهد جایگاه هزاره را در بتن جغرافیایی افغانستان از طریق شعر ترسیم کند، هزاره ها همیشه بی خانه و مهاجر ترسیم می شوند. قلم و دمبوره ما را فقط قبول دارند. کاش همان را قبول می داشتند. در مدارس ما را با حملات انتحاری هدف قرار می دهند.
این شعر زشت را بخوانید:
در و دیوار خانه پک شی از تو
قلم از مو فقط دمبوره از مو
زر و زور زمانه پاک شی از تو
نگار مکتبی گلچهره از مو
این ابیات تنها بی مزه و کج معنی نیست بلکه زشتند چون برکنده از جامعه و تاریخ هزاره است. مانند این می ماند که در آمریکا از یک سفید جمهوری خواه و برتری طلب تقاضا کنید یک شعری در مورد بردگی سیاهانی بنویسد که شاید بابا و اجداد آن سفید یکی از کسانی بوده اند در سیستم برده داری دخیل و سهم داشته اند.
این شعر خلاصه اش این است: خانه، سرزمین، سرمایه، قدرت همه مال غیر هزاره ها جز قلم و دمبوره. بیگانه سازی هزاره ها که جزء نسل کشی است به شیوه های مختلف صورت خارجی پیدا کرده و می کند.
۱۲ خرداد ۱۴۰۵
بیه چیزی که خیر باشه (2)
و چه بسا چیزهای را که خوش نداشته باشید خوش دارید و چیزهای که خوش دارید دست نیافتنی است.
بیه چیزی که خیر باشه.
۵ خرداد ۱۴۰۵
ریشه کن کردن درخت 300 ساله
در بی بی سی خواندم که تالبان یک درخت چنار 300 ساله را در بدخشان ریشه کن کرده اند تا جای برای ساخت مسجید باز کنند.
دلیل هرچه است زیاد فرق نمی کند. مثلا اگر این درخت اگر به خاطر جای بیشتر به مسجید ریشه کن نمی شد شاید یک تالب می آمد فتوا می داد که این درخت مربوط به فلان و فلان دوره است و ما باید ریشه کن کنیم. و دلیل دیگر هم شاید این را می آورد که خوب این درخت چون خیلی قدیمی است و مردم به این درخت احترام دارند باید قطع شود. آخر چرا آدم ها باید به درخت، به چیزهای بی جان احترام بگذارند.
از دیدگاه تالبان هر درخت واجد شرایط ریشه کن شدن است.
در کشوری که آدم ها را هر روز ریشه کن می کنند، باید توقع داشت که آنها به درخت ها رحم کنند؟
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
خاک سمی وطن
کودک بودم علاقه شدیدی به توت داشتیم. همه ما این طور بودیم. در قریه ما و قریه های پاین درخت های توت زیاد بودند. آن زمان سمپاشی و این چیزها زیاد نبود و اگر هم بود ما آنقدر سخت جان بودیم که شکم درد نمی شدیم.
دو روز پیش از دکان توت خریدم. نمیدانم از کجا آمده بود. ولی چون مغازه از مردمان خاورمیانه بود حدث می زنم از افغانستان یا از همان مناطق آمده بود.
یک مُوتَو (مشت) با چای خوردم. بعدش وحشتناک شکم درد شدم.
با خواهرم صحبت می کردم، گفت باید آب می کشیدی. گفتم فراموش کردم.
یادم آمد که همان باغ های توتی که من در کودکی در مسیر راه خانه و جاهایی دیگر می دیدم نزدیک تشناب بودند. اگر تشنابی نزدیکش نبودی، حداقل چندین قوده گه های خشکیده و له شده انجا بود. با خود میگم. اگر این توت ها از میان آن گه ها جمع شده باشند و تو خوردی که مسلما باید مریض بشی.
علاوه برآن، یادم آمد که در سالهای اخیر از وقتی که مردم درک از برداشت حاصل بیشتر برای فروش بیشتر دست به سمپاشی می زدند. از خود می پرسم، خوب آن ریزگردهای گه اگر با آب شسته شوند با آن سم های جذب شده چه کار کرد؟
امروز صبح بعد از اینکه تن رنجورم را کشان کشان به کتابخانه دانشگاه رساندم تصمیم گرفتم که دیگر هرگز توت نخورم - حداقل توت های آن مناطق را.
خاک وطن گاهی سمی است.


