۲۳ خرداد ۱۴۰۵

تعویق زمان و تماشای گرسنگی در قلب قدرت

در یونین استیشن، ایستگاه مرکزی حمل و نقل عمومی واشنگتن دی سی، در جلوی یک کافه برای تلافی نه بلکه به تعویق انداختن زمان بودم که ناگاه خانم جوان سیاه چرده ای با ظاهر ژولیده از کنار میز من گذشت. چشمم ناخودآگاه او را دنبال کرد - نه با غرابت آنچنانی که معمول است بلکه با حس کنجکاوی که ظاهر او با وضعیت حاکم در تضاد بود.

کتاب از چخوف در دستم بود. اندکی مکث کردم. بعد سرم را از لای کتاب برداشتم طوری که زاویه دیدم او را دنبال کند. او با دو سه گام غیر معمول نزدیک دیوار مزین با سنگ های مرمر که سقفی بلند و نفس گیر با طاق های با شکوهی را بر دوش دارد نزدیک شد.

این استیشن یکی از نمونه های برجسته سبک معماری بوزار (Beaux-Arts) اواخر قرن نزدهم با سبک و سلیقه آکادمیک اما الهام گرفت از طاق کانستنتین رم توسط معمار مشهور آمریکایی دانیل برنهام طراحی شده است. سالن اصلی این ایستگاه استوانه ای شکل است با ارتفاع ۲۹ متر و تا ۶۰ متر طول. 

خانم لباس سیاه بر تن داشت. بالاتنه اش که شبیه واسکت بدون آستین می ماند زیر بغل و بخشی از پستانهای بزرگش را آشکار کرده بود. مثل اینکه سوتینی نداشت. وقتی خانم جلوی سطل سیاه بزرگی از زباله رسید بدون مکثی هر دوستش را به درون سطل آشغال کافه فرو برد. او گرسنه بنظر می رسید. مثل اینکه از جای دوری به اینجا آمده بود تا شاید از پسمانده های غذاهای که مسافران آنجا پرت کرده بودند او رفع گرسنگی بکند. 

ناگاه، خاطرات بچه های خیابانی در کابل را در خاطرم زنده شد. من بارها اطفالی را دیده بودم که از میان زباله ها غذاهای بازمانده و گندیده را با دستان کوچک شان جمع کرده و همانجا در میان زباله های یکی یکی می خوردند تا رفع گرسنگی کنند.

چه فرقی است بین آن اطفال و این خانم سیاه پوستی که از یکی از خیابانهای سروتمندترین شهر و پایتخت آمریکا گرسنگی او را به این سطل زباله در جلوی این کافه کشانیده است؟

این استیشن کمتر از یک مایل از کنگره آمریکا، جایی که بزرگترین تصمیم ها نسبت به اینکه چه کسی دسترسی به عدالت، آزادی، برابری و حقوق اولیه داشته باشند فاصله دارد. کمتر از دو مایل از کاخ سفید جایی که قدرتمند ترین آدم و به عهده داشتن کشنده ترین ارتش دنیا و با مصارف میلیاردها دلار نشسته و تصمیم جنگ و تجاوز به خاک دیگران و قتل آدم های بی نگاه حتی هزاران مایل دور را می گیرد، فاصله دارد. در قلب قدرتمندترین و سروتمندرین کشور دنیا آدم ها هنوزم گرسنه اند و برای رفع گرسنگی سراغ پسمانده و ضایعات مواد غذایی مسافران در سطل های زباله ها جلوی رستورانت ها و کافه ها می روند.

چند ثانیه ای نگذشته بود که صدای خانمی از پشت سرم شنیدم: "ببخشید، نیازی نیست آنجا را بپالی. بیا من نصف ساندویچم را که دست نزدم به تو میدم."

خانم بدون اینکه حرف و سخنی بر زبان آرد هر دوستش را از سطل زباله بیرون کشید و با سرعت از جلوی میز من گذشت. چند ثانیه ای بعد، دیدم یک جعبهء کاغذی ساندویج در دست با گام های تیز از آنجا دور و بعد در میان جمعیت ناپدید شد. از خودم پرسیدم، چرا او آن ساندویج را نخورد؟ بعد با خود فکر کردم، کی می داند، شاید آن نیمه ساندویچ را به کودکانش ببرد.

این افکار به جایی اینکه قلب و ذهنم را آرام کند بیشتر مرا از درون متلاطم کرد. اکنون که یک ساعت از آن واقعه گذشته و من در مسیر فیلادلفیا در قطارم این یادداشت را می نویسم، می خواهم این را بگویم که شاهد رنج سیستماتیک بودن تجربه عمیقا طاقت فرسا و غمناک است نه به خاطر ماهیت رنج بلکه به دلیل سیستماتیک و جهانی بودن آن.

0 comments:

ارسال یک نظر

contact

نام

ایمیل *

پیام *