۲۴ تیر ۱۴۰۵

سرنوشت انسان و بیابان

چند تا تصویر از دشت های مرتع و سبزه زاری کشورش، را نشانش دادم. گفتم روزی می خواهم به این دشت ها و جلگه های وسیع برم و موترسایکل رانی کنم.

قبل از آنکه حرفی به زبان آرد، مکثی کرد و بعد از یک نفس عمیق گفت: 

"آه، دشت قزاق عزیزم چه شگفت‌ انگیز و چه زیباست. بیاد می آورم چراگاهی را که پدرم چهار فرزندش را در آن بزرگ کرد. مزارعی را که مادرم و خواهرم در آن لاله می‌ چیدند. دشت های پهناوری را که میدان تاخت و تاز اسب های ما بودند. تالاب های را که از نیلوفر آبی شاداب بودند."

همانطور که ادامه می داد، متوجه شدم صدا در گلویش گیر می کند. مکثی کرد. دیدم، چشمان بادامی اش اشک حلقه زد.

"هر بار که با بچه الاغی بازی می‌کردم، اسب‌ سواری می‌ کردم و بزی را دنبال می‌ کردم. دشت را به یاد می‌ آورم. با پدرم بیرون می‌ رفتیم تا گل بچینیم و صمغ کوهی جمع کنیم."

من خاموشانه، چشمم به گلاس چایش روی میز خیره مانده بود. ناگهان، نگاهش را از عکس ها بلند کرد. و بعد با یک آه عمیق ادامه داد:

"زمان دیگر هرگز برنمی‌ گردد. همه چیز مثل یک فیلم از جلوی چشمانم گذشت."

آیگل، سالهاست در حاشیه شهر لاس انگلیس دور از زادگاهش زندگی می کند. او صاحب یک کافه است. او به من می گوید، من یک تبعیدی خود خواسته ام. 

من غبطه خوردم ازچنین حس شیفتگی و ناستولوژی او به دشت و طبیعت قزاقستان. هر باری که به ویدیوهای ولاگرهای غربی که در دشت ها واستپ های بکر، مترع و وسیع قزاقستان نگاه می کنم، بیشتر از پیش مرا به خود شان جذب می کند. با خودم خیال بافی می کنم که روزی یک موترسیکل اندرو (enduro) بخرم و دشت های قزاقستان را بگردم.

دشت و بیابان جهان زیست آدمی است. از نگاه غربی، دشت و بیابان و طبیعت بکر "منظره" است که باید نگرست و تحسین کرد اما  برای بومیان که در آن بزرگ شدند، لاله چیدن و اسب تاختند و هر روز به نیلوفر آبی سلام فرستاده اند، واقعیت اجتماعی است. معیشت تام است. سرنوشت انسان و بیابان بهم تافته است. او را نمی شود از دشت و بیابان دور کرد. به همین خاطر، هویت آیگل را که حالا بیشتر از دو دهه و هزاران مایل دورتر از دشت ها و بیابان های قزاقستان زندگی می کند از هم جدا کنید زیرا خاطرات کودکی او جغرافیایی است که در دشت های مرتع و سبزه زار شکل گرفته است.

0 comments:

ارسال یک نظر

contact

نام

ایمیل *

پیام *