تصور کنید. از افغانستان است. خوب حالا می خواهد یک جمع از آمریکایی سفید را امپرس کند و در حضور یک نفر دیگر و آن نفر هم یک هزاره باشد. بالقوه و بلدیفالت حدثش اینه که هر هزاره ممکن است از یک بک گروند غریب و فقیر بیاید. "ما خیلی وضع ما خوب بود. موتر داشتیم. خانه داشتیم. پدرجانم بسنیس داشت. آخر هر ماه تفریح می رفتیم بیرون از کشور. کیک و کلچه ما از دوبی و ترکیه می آمد. ما از طبقه های کلاس کابل بودیم."
از من شاید بپرسید، واقعا. بلی. واقعا چنین چیزی را پیش چشمانم دیدم.
یک دختری کابلی و غیرهزاره این حرفا را می گفت. میدانیست من آنجام ورنه شاید خودش را می زد به حقارت و بیچارگی بازی که های به دادم برسید من بیچاره ام. مرا کمک کنید. تالبان بر ما ظلم کردند. اما در جلوی من یک بار حس خودنمایی اش چنان گل کرد که نگو و نپرس.
یک خانمه سفید بعد از ختم جلسه به من نزدیک و گفت she really phonied up. گفتم، نمیدانم. شاید از ترحم خسته شده.
0 comments:
ارسال یک نظر