یادم است. یک بار من و دوستم رفتیم در یک کافه. آن زمان فقط همان یک کافه در کارته سه بود. آنجا بعد از ظهرها دانشجویان دختر از دانشگاه کابل می آمدند که قهوه بخورند. یک روز من و دوستم خواستیم کلاس بگذاریم.
شروع کردیم بحث روی سمفونی های بتهووون و شوپن و موتزارت و چند تن خرت و پرت سفید دیگر. نه اینکه نمی دانستم. اتفاقا خیلی خوب هم می دانستم چه بگویم. اطرافیان مان با علاقه شدید گوش های شان را تیز کرده بودند. ما می دانستم شنونده داریم در اطراف مان. قبل از اینکه از کافه بیرون شویم، نام یکی از موسیقی دانان کلاسیک خیالی را گرفتیم و گفتیم که سه ماه بعد در دوبی کانسرت دارد و ما باید از همین الان تکیت بگیریم. بعد از آنجا بیرون شدیم. هر دوی ما تا هوتل خلیفه ابراهیم خندیدیم.
جدا از شوخی، من روزگاری علاقمند موسیقی کلاسیک بودم. در کالج در کنار کلاس گیتار، دو کلاس موسیقی کلاسیک گرفتم. بعد از یک مدتی به هوش آمدم. دیدم این موسیقی آدم های سفید است و فقط برای آنها می ذیبد. الان سالهاست جعبه ای پر از سی دی موسیقی کلاسیک در گاراج خاک می خورد.
من عاشق موسیقی مردم خودم هستم. عاشق موسیقی هزارگی. عاشق صدای داوود. با صدای او به دشت ها و کوه ها سفر می کنم. عاشق دمبوره و غیچک و صدای آبی میرزا و دیدو و یا بولبی هستم.
امروز وقتی مصاحبهء داوود را دیدم خوشحال شدم. این دنیا بدون داوود بی مزه است. خوشحالم که صحت یافته است.
0 comments:
ارسال یک نظر